تبليغاتX
بچه ناف آباده

بنام خدا

يك روز ديگر  

          به سيد كاظم حسيني

آقاي احمدي  صبح يك روز سرد ، از خانه بيرون زده است ، آنها كه آباده رفته اند مي دانند چه زمستانهايي دارد ، زنش تا صبح سراغش نرفت ، نه اينكه فكر كند باز جلوي تلويزيون خوابش برده ، سر شب كه دوغ محلي را مي خورد تا صبح تكات نمي خورد ، شايد اگر مي دانست آقاي احمدي  تا صبح دور هال مي چرخد و خودش را در آينه تمام قديشان ، ورانداز مي كند ، لااقل طوري سر صحبت را باهاش باز مي كرد و تا اخبار شبانگاهي بي بي سي بيدار مي ماند،  آقاي احمدي  چند قطره از عطري را كه يكي از مشتري ها برايش كادو آورده را توي دهان انداخته ، نان توي خانه نبود تا با سر انگشتي عسل بخورد ، آقاي احمدي  از اينكه بوي دهانش توي ذوق مشتري ها بزند بدش مي آيد ، اينها را به كسي نگفته ، براي همين وقتي صبحها كه نان در خانه پيدا نمي شود با همكارها خوش و بش نمي كند ، همه فكر مي كنند باز با زنش دعوا كرده ، حتي رييس شعبه اش سراغش مي رود ، نصيحتش مي كند كه از پرورشگاه بچه بياورند ، آقاي احمدي  هم فقط لبخند مي زند ، نه به آقاي رييس براي هر كسي ... آنها كه مي فهمند كه كارمند بانك است سراغش مي آيند و شايد بدون اينكه بدانند كار مسول صندوق ، وام دادن نيست ، وام مي خواهند ، او  هم پته هاي كتش را توي سينه جمع مي كند و با خنده هاي هميشگي اش :

- وام ازدواج بخواهيد، در خدمتم ...

اين را به همه مردهامي گويد ، آنها هم وقتي مي فهمند از آقاي احمدي  جز همين خنده ها در نمي آيد ، تشكر مي كنند ، براي زنها و دخترهايي كه سراغش مي روند ، اوضاع فرق مي كند ، بدون اينكه حرف بزند ، به باجه هاي بغلي اشاره مي كند ، دو سه بار دخترهاي دانشجو از برخوردش  ناراحت شده بودند و با آقاي احمدي  درگير شده بودند ، آقاي احمدي  اهل دعوا نيست ، تازه آن هم با دخترهاي جوان ... همين كه دخترها سرش داد مي زدند كه چقدر بي تربيت است ، به هواي جمع زدن چكهاي مسافرتي خودش را توي گاو صندوق حبس مي كرد و تا مطمئن نمي شد كه آقاي رييس ، دخترها را توي اتاق خودش برده ، از توي گاوصندوق بيرون نمي آمد . آخر وقت هم آقاي رييس مي بردش توي آبدارخانه و بهش مي گفت لااقل ، خارج از رحم بچه دار شوند . آقاي احمدي  هم لبخند مي زده ...

دهانش از عطر تلخ شده ، ديده بود كه هنرپيشه ها توي دهانشان عطر مي زنند ، نمي دانست چطور تحمل مي كنند ، سرش از بوي ادوكلنش درد گرفته ، بار اول بود كه تيغ كشيده ، ادوكلن هنوز زخم تيغ را مي سوزاند ، راننده تاكسي از توي آينه به آقاي احمدي  ، چشمك مي زند ، آقاي احمدي  پته هاي كتش را توي سينه جمع مي كند و چشم مي اندازد به پياده رو هاي خالي ، همين كه زن و بچه راننده تاكسي در را بستند و به طرف مهدكودك رفتند ، راننده پكي زير خنده زد ، آقاي احمدي  هم مي خنديد ، راننده اولين كسي نبود كه همچنين رفتاري با آقاي احمدي  مي كرد ، سپور محل كه هيچوقت سرش را از روي دسته جارويش بلند نمي كرد ، به آقاي احمدي  خيره مانده بود و مي خنديد ، بقال سر خيابان كه تازه داشت صندوقهاي شير را جلوي مغازه مي چيد طاقت نياورده بود و آقاي احمدي را به تعريف گرفته بود :

- چيه كتتان خشك نشده ....

آقاي احمدي  دست به سينه برايش لبخند زده بود .

- نكنه مي رويد كت سومتان را پروف كنيد .

آقاي احمدي  يادش نمي آيد آخرين بار كي بدون كت سر كار رفته بود ، كتش طوسي است و هفت تايي هم شلوار كه با هم هماهنگشان مي كند . شلوار ها را تا آنجا كه از روي خط اتو پاره شوند مي پوشد ، همين هم كه به شعبه مي رود ، كتش را به پشت صندلي اش مي اندازد  و تا آخر وقت با پيراهن توي شعبه مي گردد ، فقط مواظب است كه به يقه كتش تكيه ندهد ، اگر كسي براي بازديد نيايد ، بدون كت راحت تر است ، اما بدش مي آيد كه تا بانك بدون كت برود ، فكر مي كند كه اگر كت نداشته باشد لخت است و همه نگاهش مي كنند ، براي همين وقتي راننده به او خنديد ، با خودش عهد كرد كه آخرين روزي است كه بدون كت از خانه بيرون زده است ،به متلكهاي راننده  اهميتي نداد و باز به راننده خنديد ، از تاكسي پياده شد ، از سر خيابان تا شعبه 95 ثانيه پياده روي دارد ، خيابان از وسط باغ ملي رد شده ، آقاي احمدي به نرده هاي باغ دست مي كشد ، 1330نرده ، هر روز صبح با همكاران دست مي دهد و كثيفي نرده ها را به دستشان مي مالد ...

از بس روي پيراهنش اتو كشيده ،مثل كاغذ محكم و صاف شده است . خيال مي كند شايد راننده و بقال و سپور به پيراهن يقه خرگوشي اش ، مي خنديده اند . پيراهن يادگار دوران نامزدي است ، حالا هم كه دوباره يقه خرگوشي مد شده ،، براي عروسي ها و جاهاي ديگر مي پوشدش ، يقه را صاف مي كند و مي اندازد روي كت ، يقه تا آخر شانه ها را پر مي كند ، آقاي احمدي دلش نمي آيد از سر نرده ها بگذرد ، دست مي كشد به نرده ها ، پيراهن از روي آرنج تا مي خورد ، خوشحال مي شود كه اينقدر پيراهنش خوب اتو بر مي دارد ، سردي نرده ها يادش آورده كه هوا سرد است ، پيراهن هم تابستاني است ، گرم كه نمي كند يك طرف ، يخ شده و چسبيده به بدن ، آقاي احمدي صدايش نمي لرزد ، توي خيابان باغ ملي كسي نيست ، چند بار حرف مي زند ، مطمئن مي شود سرما روي صدايش تاثيري نگذاشته .بدش مي آيد كه يقه زير پيراهني اش مشخص باشد ، با يك پيراهن تك از خانه بيرون آمده است ، ديروز صداي آقاي احمدي لرزيده ،خودش فكر مي كرد  بخاطر اين بوده كه نان و عسل صبحش را نخورده ، دختر كه آمده بود بالاي سرش تا آمده بود با انگشت ، باجه بغلي را نشانش دهد ، دخترك انگشتش را چند ثانيه اي گرفته بود ، آقاي احمدي با صداي لرزان انگشتش را كشيده بود ، قبل از اينكه به دخترك نگاه كند ، اطراف را پاييده بود ، هيچكس حواسش به آنها نبود ، اول فكر مي كرد ، همه او را مي پاييده اند و براي رد گم كردن سرشان را پايين انداخته اند ، آخر وقت به بهانه كمك سراغ همه باجه ها رفت ، اما كسي چيزي نگفت ، حتي آقاي رييس كه آمار همه دخترها را دارد ، حرفي نزد ؛ دخترك منشي جديد كارخانه لوسترسازي آباده است ، آباده اي نيست وگرنه آقاي احمدي مي شناختش ، دخترك انگشت آقاي احمدي را ول كرد و به آقاي احمدي خيره ماند . بدون اينكه راجع به گرفتن انگشت چيزي بگويد .

- گفته اند لاشه چك برگشتي مان را از شما بگيرم .

آقاي احمدي دفتر تحويل چكها را انداخته بود زير باجه ، چك كارخانه لوستر سازي يك هفته اي مي شود كه آمده است .

- شناسنامه همراهتان است .

دخترك شناسنامه اش را به طرف آقاي احمدي دراز كرد ، آقاي احمدي شناسنامه را گرفت ، اما دخترك تا حرفش را تمام نكرد ، گوشه شناسنامه را ول نكرد ،

- اين هم شناسنامه به شرطي كه هرروز ازم نخواهيد .

آقاي احمدي بي معطلي صفحه سوم شناسنامه را نگاه كرد ، مجرد بود ، لبخند زد .

-چكتان توي پست است ، فردا مي آيد.

دخترك خنديد ، ابروهايش را دخترانه مرتب كرده بود ، كنار چشمانش چين افتاد . شناسنامه اش توي كازيه آقاي احمدي است . قرار شده كه امروز ساعت 9 بيايد ، ساعتي كه رييس براي صبحانه به زير زمين رفته و كسي نيست كه زاغش را چوب بزند . آقاي احمدي نمي داند كه بايد چي بهش بگويد ، خودش فكر مي كند درباره ادامه تحصيل صحبت كند بهتر است . همه صحبتهاي دوران نامزديش با بحث ادامه تحصيل شروع مي شد. از همين چيزها تا كجاها مي شود حرف زد . نرده 1100 ، از آنجا سر در شعبه مشخص است ، موقع ياسها روي سكوي باغ ملي مي نشيند ،بدش مي آيد كنار شعبه منتظر بماند ، هر وقت رييس و معاون در شعبه را باز كنند ، سريع سراغ شعبه مي رود ، با اينكه سكوي سنگي سرد است اما باز با احتياط رويش مي نشيند ، تا اتوي شلوارش خراب نشود ،با زنش قرار گذاشته بودند كه امروز بروند يزد تا دكتر جديد نازايي ببيندشان ، ديروز عصر كه به زنش گفت يزد نمي روند ، زن رفته بود توي اتاقش و فقط براي دادن شام به آقاي احمدي از اتاقش بيرون آمده بود . آقاي احمدي  با زنش بحث نمي كند ، او هم حوصله دعوا ندارد ، وقتي گفت براي رفتن به يزد مرخصي ندارد ، زن چيزي نگفت . فقط به اندازه اي كه نشان دهد قهر نيست ماند وبعد رفت توي اتاقش.

ماشين حسابرسها را مي شناسد ، دو سه نفري با كت و شلوار سرمه اي آمده اند ، آقاي احمدي مطمئن نبود ، تا نرده 1070عقب آمده ، خودشان هستند ، با كيف هاي سامسونت يك رنگ با رييس شعبه داخل مي روند ، آقاي احمدي بايد بدود تا به موقع سر كار برسد وگرنه حسابرسها برايش تاخير رد مي كنند . همان راننده تاكسي جلويش ترمز مي زند، راننده يك دقيقه اي كه كنار خانه آقاي احمدي ايستاده بود قاه قاه مي خنديد ، آقاي احمدي با  كت طوسي ، شلوار سرمه اي و پيراهن خرگوشي از خانه بيرون پريده بود ... توي راه به راننده محل نمي گذارد ، از اينكه بايد كلي پول تاكسي دربست بدهد ، ناراحت است .

تير85          شيراز

ايمان اسلاميان

 nasimekavir.com

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:42 توسط ::رهام::


۱- انسان همانند رودخانه است، هر چه عمیق تر باشد آرام تر است.

مونتسکیو

۲- دوست واقعی شما کسی است که هیچ احتیاجی به شما ندارد ، اما باز دوست شماست.

کین هوبارد

۳- یا راهی پیدا می کنم یا آن را پدید می آورم.

پرمودبترا

۴- مقام نیست که انسان را می سازد، انسان است که مقام را می سازد.

ژان ژاک روسو

۵- زیبایی ناپایدار و فضیلت جاودانه است.

گوته

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:40 توسط ::رهام::


google messenger - google talk - gmail - دعوتنامه gmail - مسنجر گوگل - قرار دادن عکس در وبلاگ - سایت های upload مجانی - فارسی نویس مریم - فارسی نویس ویندوز XP - ویندوز فارسی - ipt 5 - پارسا 2001

Gmail notifier - extension - firefox - google - برنامه هاي جانبي فايرفاکس - gmail

 Firefox - Firefox 1.5 - فايرفاکس - extension - برنامه کمکي - download manager - flash got

google desktop - جستجوی desktop - google sidbar - sidebar - برنامه های گوگل - دعوتنامه Gmail - گوگل دسکتاپ - gmail invitation


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:37 توسط ::رهام::


آزادی تو، بابندگی من

یکی از خواجگان بدره ای زر به غلامی داد که نزدیک فلان کس بر .اگر از تو قبول کند تو از مال من آزادی .

به نزدیک او آورد قبول نکرد .

گفت << قبول کن که دراین قبول کردن آزادی من است >>

گفت : آزادی تو ست و بندگی من . خود را هرگز بنده نکنم به سبب آنکه تو آزاد شوی !

روضه خلد - مجد خوافی

ارباب و نوکر

اربابی  نو کری تنبل داشت

روزی به او دستور داد برو انگور و انجیر بخیر وبیار

نوکر ، سهل انگاری کرد . رفت ویکی از این دو راخرید و آورد .

ارباب نوکر را سر زنش کرد  و گفت  :  ازاین پس هر وقت  از تو کاری خواستم ، بجای یک کار باید دو کار انجام دهی.

گفت چشم

روزی ارباب بیمار شد و به نوکرش دستور داد که برود طبیب بیاورد

نوکر رفت وطبیب را بایک مرد دیگر حاضر کرد .

ارباب گفت :   این مرد دیگر کیست  ؟!

نوکر گفت این قبر کن است  ،  تو به من گفتی هر وقت یک کار از من خواستی دو کار انجام دهم ، اینک فرمان  تو را انجام دادم ، یک طبیب آوردم  با یک قبر کن ! اگر طبیب تو  را خوب کرد که چه بهتر و گرنه  قبر کن حاضر است و دیگر  نیاز ی به رفتن دوباره برای قبر کن  نیست  !!

لطائف الطوائف - فخر الدین علی صفی

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:37 توسط ::رهام::


دکتر شریعتی در سال ۱۳۱۲ در مزینان متولد شد.شریعتی در سال ۱۳۳۷ برای ادامه تحصیل در رشته دکترای جامعه شناسی به ‌فرانسه رفت. شریعتی در سال ۱۳۴۳ به‌ایران بازگشت و ابتدا به‌عنوان دبیر دبیرستان و سپس به‌عنوان استادیار دانشگاه مشهد شروع به فعالیت کرد. دکتر شریعتی در سال ۱۳۴۸ به‌ حسینیه ارشاد در تهران دعوت شد و از آن زمان با سلسله سخنرانیهای معروف خود به مبارزه ضد حکومت شاه پرداخت. وی بر اثر همین سخنرانیها در سال ۵۲ به‌زندان افتاد. از دکتر شریعتی دهها جلد کتاب و مقاله‌تحقیقی و متون سخنرانی برجای مانده‌است. علی شریعتی روز ۲۹ خرداد سال ۱۳۵۶ درگذشت. آرامگاه وی در سوریه است.


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:16 توسط ::رهام::


حکیم ابولقاسم فردوسی

 

 

حکیم ابولقاسم فردوسی ، حماسه سرا

 و شاعر بزرگ ایرانی در سال 329

هجری قمری در روستایی در نزدیکی شهر

 طوس به دنیا آمد . طول عمر فردوسی را

 نزدیک به 80 سال دانسته اند، که اکنون حدود

 هزار سال از تاریخ درگذشت وی می گذرد.
فردوسی اوایل حیات را به کسب مقدمات علوم

 و ادب گذرانید و از همان جوانی شور شاعری

 در سر داشت . و از همان زمان برای احیای

 مفاخر پهلوانان و پادشاهان بزرگ ایرانی بسیار

 کوشید و همین طبع و ذوق شاعری و شور و

 دلبستگی او بر زنده کردن مفاخر ملی، باعث

 بوجود آمدن شاهکاری برزگ به نام «شاهنامه» شد .
شاهنامه فردوسی که نزدیک به پنجاه هزار بیت دارد

، مجموعه ای از داستانهای ملی و تاریخ باستانی

 پادشاهان قدیم ایران و پهلوانان بزرگ سرزمین

 ماست که کارهای پهلوانی آنها را همراه با فتح و

 ظفر و مردانگی و شجاعت و دینداری توصیف می کند .
فردوسی پس از آنکه تمام وقت و همت خود را د

ر مدت سی و پنج سال صرف ساختن چنین اثر

 گرانبهایی کرد ،در پایان کار آن را به سلطان

 محمود غزنوی که تازه به سلطنت رسیده بود ،

 عرضه داشت ،
تا شاید از سلطان محمود صله و پاداشی دریافت

نماید و باعث ولایت خود شود.سلطان محمود هم

 نخست وعده داد که شصت هزار دینار به عنوان

 پاداش و جایزه به فردوسی بپردازد. ولی اندکی

بعد از پیمان خود برگشت و تنها شصت هزار

 درم یعنی یک دهم مبلغی را که وعده داده بود

 برای وی فرستاد.
و فردوسی از این پیمان شکنی سلطان محمود

 رنجیده خاطر شد و از غزنین که پایتخت

غزنویان بود بیرون آمد و مدتی را در سف

ر بسر برد و سپس به زادگاه خود بازگشت.
علت این پیمان شکنی آن بود که فردوسی

 مردی موحد و پایبند مذهب تشیع بود و در شاهنامه

 در ستایش یزدان سخنان نغز و دلکشی سروده بود

 ، ولی سلطان محمود پیرو مذهب تسنن بود و

بعلاوه تمام شاهنامه در مفاخر ایرانیان و مذمت

ترکان آن روزگار که نیاکان سلطان محمود بودند

سروده شده بود.
همین امر باعث شد که وی به پیمان خود وفادار

 نماند اما چندی بعد سلطان محمود از کرده خود

 پشیمان شد و فرمان داد که همان شصت هزار دینار

 را به طوس ببزند و به فردوسی تقدیم کنند ولی هدیه

 سلطان روزی به طوس رسید که فردوسی با سر بلندی

 و افتخار حیات فانی را بدرود گفته بود و در گذشته بود.
و جالب این است که دختر والا همت فردوسی از پذیرفتن

 هدیه چادشاه خودداری نمود و آن را پس فرستاد و افتخار

 دیگری بر افتخارات پدر بزرگوارش افزود.
معروف ترین داستانهای شاهنامه : داستان رستم و سهراب

، رستم و اسفندیار ، سیاوش و سودابه
زال و رودابه است.
شعری از داستان رستم و اسفندیار را با هم می خوانیم:
کنون خورد باید می خوشگوار
که می بوی مشک آید از کوهسار
هوا پر خروش و زمین پر ز جوش
خنک آنکه دل شاد دارد بنوش
همه بوستان زیر برگ گلست ،
همه کوه پر لاله و سنبل است
به پالیز بلبل بنالد همی
گل از ناله او ببالد همی.
شب تیره بلبل نخسبد همی
گل از باد و باران بجنبد همی.
من از ابر بینم همه باد و نم
نگه کن سحر گاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتن پهلوی
همه نالد از مرگ اسفندیار
ندارد بجز ناله زو یادگار

 

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:13 توسط ::رهام::


آیا خدا را می توان دید؟

 

کسی از حضرت امیر المومنین علی (ع) پرسید: آیا تو هنگام عبادت خدای تعالی را می بینی؟

حضرت فرمود: آری، من هرگز خدایی را که نبینم، اطاعت نمی کنم.

پرسید: او را چگونه می بینی؟

فرمود: ای نیکمرد! او را به یاری دیدگان نمی توان دید، بلکه با حقیقت ایمان می توان دریافت. با مردم قابل قیاس و با حواس قابل احساس نیست. با دلالات می توان شناخت و با علامات، توصیفش می توان کرد.

منبع: کتاب اثبات وجود خدا

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 0:33 توسط ::رهام::


اجداد پیامبر

پدر و اجداد پيامبر اسلام به ترتيب عبارتند از: عبد اللّه، عبد المطلب هاشم، عبد مناف، قصى، كلاب، مرة، كعب، لوى، غالب، فهر، مالك، نضر، كنانه، خزيمه، مدركة، الياس، مضر، نزار، معد، عدنان.بطور مسلم نسب آن حضرت تا معد بن عدنان به همين قرار است ولى از عدنان به بالا، تا حضرت اسماعيل از نظر تعداد واسطه و نام آنها مورد اختلاف است و طبق روايتى كه ابن عباس از پيامبر اسلام نقل كرده آن حضرت هنگامى كه نام نياكان خود را بيان مىنمود از عدنان تجاوز نمىكرد، و دستور مىداد ديگران هم از شمردن باقى نسب تا اسماعيل خوددارى كنند، و نيز مىفرمود كه آنچه در ميان اعراب در اين قسمت معروف است درست نيست.
عبدالمطلب
از حكايات و كلمات كوتاه و حكمت آميز عبد المطلب چنين استفاده مىشود كه وى در آن محيط تاريك در شمار مردان موحد و معتقد به معاد بوده است و همواره مىگفت: «مرد ستمگر در همين سرا بسزاى خود مىرسد، و اگر اتفاقا عمر او سپرى شود و پاداش عمل خود را نبيند، در روز باز پسين بسزاى كردار خود خواهد رسيد».عبد المطلب موقع حفر زمزم احساس كرد كه بر اثر نداشتن فرزند بيشتر، در ميان قريش ضعيف و ناتوان است، از اين جهت تصميم گرفت و نذر كرد كه هر موقع شماره فرزندان او به ده رسيد يكى را در پيشگاه كعبه قربانى كند و كسى را از اين پيمان مطلع نساخت، چيزى نگذشت كه شماره فرزندان او به ده رسيد و موقع آن شد كه پيمان خود را به مورد اجرا گذارد.
تصور قضيه براى«عبد المطلب»بسيار سخت بود.ولى در عين حال از آن ترس داشت كه در رديف پيمان شكنان قرار گيرد، از اين لحاظ تصميم گرفت كه موضوع را با فرزندان خود در ميان بگذارد و پس از جلب رضايت آنان، يكى را بوسيله قرعه انتخاب كند.عبد المطلب با موافقت فرزندان خود روبرو گرديد و قرعه بنام«عبد اللّه»(پدر پيغمبر اكرم)اصابت كرد.«عبد المطلب»بلا فاصله دست عبد اللّه را گرفته بسوى قربانگاه برد، گروه قريش از زن و مرد از جريان نذر و قرعهكشى اطلاع يافتند، سيل اشك از رخسار جوانان سرازير بود.سران قريش مىگفتند: اگر بتوان او را به مال فدا داد، ما حاضريم ثروت خود را در اختيار وى بگذاريم عبد المطلب در برابر امواج خروشان احساسات عمومى متحير بود چه كند، و با خود مىانديشيد كه مبادا از اطاعت خدا دست بردارد و پيمان خود را بشكند، ولى با اين همه دنبال چاره نيز مىگشت، يكى از آن ميان گفت: اين مشكل را پيش يكى از دانايان عرب ببريد شايد وى براى اين كار راه حلى بيانديشد عبد المطلب و سران قوم موافقت كردند و بسوى يثرب كه اقامتگاه مردى دانا بود روانه شدند، وى براى پاسخ يك روز مهلت خواست، روز دوم كه همگى به حضور او بار يافتند، كاهن چنين گفت: خونبهاى يك انسان، نزد شما چقدر است؟گفتند ده شتر: گفت: شما بايد ميان ده شتر و آن كسى كه او را براى قربانى كردن انتخاب كردهايد، قرعه بزنيد و اگر قرعه به نام آن شخص در آمد شماره شتران را به دو برابر افزايش دهيد، باز ميان آنها قرعه بكشيد و اگر باز هم قرعه به نام وى اصابت كرد، شماره شتران را به سه برابر برسانيد و باز قرعه بزنيد و بهمين ترتيب تا هنگامى كه قرعه به نام شتران اصابت كند.پيشنهاد«كاهن»موج احساسات مردم را فرو نشاند، زيرا قربانى كردن صدها شتر براى آنان آسانتر بود كه جوانى مانند عبد اللّه را در خاك و خون غلطان ببينند، پس از بازگشت به مكه يك روز در مجمع عمومى مراسم قرعهكشى آغاز گرديد و در دهمين بار كه شماره شتران بصد رسيده بود، قرعه به نام آنها در آمد، نجات و رهايى عبد اللّه شور عجيبى بر پا كرد، ولى عبد المطلب گفت: بايد قرعه را تجديد كنم تا يقينا بدانم كه خداى من به اين كار راضى است سه بار قرعه را تكرار كرد، و در هر سه بار قرعه به نام صد شتر در آمد. به اين ترتيب اطمينان پيدا كرد كه خدا راضى است.دستور داد كه صد شتر از شتران شخصى او را در همان روز در پيشگاه كعبه ذبح كنند، و هيچ انسانى و حيوانى را از خوردن آن جلوگيرى ننمايند.
از اين جهت عبد المطلب هنگام مراجعت از قربانگاه، در حالى كه دست فرزند خود را در دست داشت يكسر به سوى خانه«وهب، بن عبد مناف بن زهره»رفته، و دختر او«آمنه»را كه به پاكى و عفت معروف بود، به عقد «عبداللّه» در آورد، و نيز در همان مجلس«دلالة»دختر عموى«آمنه»را خود تزويج كرد و«حمزه»عمو و هم سال پيامبر، از او متولد گشت.

بیوگرافی پیامبر

نام:احمد،محمد
نام پدر:عبدالله
نام مادر: آمنه
شهرت:خاتم پیامبران،رسول خدا،امین
کنیه:ابوالقاسم
محل تولد:مکه
زمان تولد:به قول مشهور ۱۷ ربیع الاول سال ۵۷۱ میلادی
روز مبعث:۲۷ رجب
مدت نبوت:بیست و سه سال
مدت عمر:شصت و سه سال
تاریخ فوت:۲۸ ماه صفر یازدهم هجری
محل فوت:مدینه منوره
محل دفن:جنب مسجد پیامبر
دوران حیات:قبل از نبوت تا چهل سالگی زندگی عادی از چهل سالگی مبعوث به پیامبری
۱۳ سال بعد از بعثت زندگی در شهر مکه زادگاهش
۱۰ سال بعد از هجرت از مکه به مدینه و آغاز مبارزه و پیروزی و پیشرفت اسلام
تعداد فرزندان:۴ دختر به نام های:فاطمه،زینب،رقیه،ام کلثوم
و ۳ پسر به نام های:قاسم،عبد الله،ابراهیم

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 0:30 توسط ::رهام::


امام رضا ( ع ) در سنگر تعليم حقايق و مبارزه

نشر فقه جعفری و اخلاق و تفسير و کلام که از زمان حضرت صادق ( ع ) و پيش از آن در زمان امام محمد باقر ( ع ) آغاز و عملی شده بود ، در زمان حضرت امام  موسی کاظم ( ع ) نيز به پيروی از سيره نياکان بزرگوارش همچنان ادامه داشت ،   تا مردم بيش از پيش به خط مستقيم امامت و حقايق مکتب جعفری آشنا گردند ، و  اين مشعل فروزان را از ورای اعصار و قرون به آيندگان برسانند .  خلفای عباسی بنا به روش ستمگرانه و زياده روی در عيش و عشرت ، هميشه  درصدد نابودی بنی  هاشم بودند تا اولاد علی ( ع ) را با داشتن علم و سيادت از  صحنه سياست و تعليم و ارشاد کنار زنند ، و دست آنها را از کارهای کشور اسلامی   کوتاه نمايند . اينان برای اجراء اين مقصود پليد کارها کردند ، از جمله : چند  تن از شاگردان مکتب جعفری را تشويق نمودند تا مکتبی در برابر مکتب جعفری ايجاد کنند و به حمايتشان پرداختند . بدين طريق مذاهب حنفی ، مالکی ، حنبلی و  شافعی هر کدام با راه و روش خاص فقهی پايه ريزی شد . حکومتهای وقت و بعد از  آن  برای دست يابی  به قدرت - از اين مذهبها پشتيبانی کرده و  اختلاف آنها را  بر وفق مراد و مقصود خود دانسته اند .  در سالهای آخر خلافت منصور دوانيقی که مصادف با نخستين سالهای امامت  حضرت موسی بن جعفر ( ع ) بود " بسياری از سادات شورشی - که نوعا از عالمان و  شجاعان و متقيان و حق طلبان اهل بيت پيامبر ( ص ) بودند و با امامان نسبت  نزديک داشتند - شهيد شدند . اين بزرگان برای دفع ستم و نشر منشور عدالت و  امر به معروف و نهی  از منکر ، به پا مي خاستند و سرانجام با اهداء جان خويش ،  به جوهر اصلی تعاليم اسلام جان مي دادند ، و جانهای خفته را بيدار مي کردند .  طلوعها و غروبها را در آباديهای اسلامی به رنگ ارغوانی درمي آوردند و بر در و  ديوار شهرها نقش جاويد مي نگاشتند و بانگ اذان مؤذنان را بر مأذنه های مساجد  اسلام شعله ور مي ساختند " .  در مدينه از کارگزاران مهدی عباسی فرزند منصور دوانيقی در عمل ، همان  رفتار زشت دودمان سياه بنی اميه را پيش گرفتند ، و نسبت به آل علی ( ع )  آنچه توانستند بدرفتاری  کردند . داستان دردناک " فخ " در زمان هادی عباسی   پيش آمد . علت بروز اين واقعه اين بود که " حسين بن علی بن عابد " از اولاد  حضرت امام حسن ( ع ) که از افتخارات سادات حسنی و از بزرگان علمای مدينه  و رئيس قوم بود ، به ياری عده ای از سادات و شيعيان در برابر بيدادگری   " عبدالعزيز عمری " که مسلط بر مدينه شده بود ، قيام کردند و با شجاعت و  رشادت خاص در سرزمين فخ عده زيادی از مخالفان را کشتند ، سرانجام دشمنان  دژخيم اين سادات شجاع را در تنگنای محاصره قرار دادند و به قتل رساندند و  عده ای را نيز اسير کردند . مسعودی مي نويسد : بدنهايی که در بيابان ماند طعمه  درندگان صحرا گرديد .  سياهکاريهای بنی  عباس منحصر به اين واقعه نبود . اين خلفای ستمگر صدها  سيد را زير ديوارهای  و ميان ستونها گچ گرفتند ، و صدها تن را نيز در تاريکی   زندانها حبس کردند و به قتل رساندند . عجب آنکه اين همه جنايتها را زير پوشش اسلامی و به منظور فروخواباندن فتنه انجام مي دادند .  حضرت موسی بن جعفر ( ع ) را هرگز در چنين وضعی و با ديدن و شنيدن آن همه  مناظر دردناک و ظلمهای  بسيار ، آرامشی نبود . امام به روشنی مي ديد که خلفای  ستمگر در پی تباه کردن و از بين بردن اصول اسلامی و انساني اند . امام کاظم ( ع )  سالها مورد اذيت و آزار و تعقيب و زجر بود ، و در مدتی که از 4 سال تا 14  سال نوشته اند تحت نظر و در تبعيد و زندانها و تک سلولها و سياهچالهای بغداد  - در غل و زنجير - به سر مي برد .  امام موسی  بن جعفر ( ع ) بي آنکه - در مراقبت از دستگاه جبار هارونی بيمی بدل راه دهد به خاندان و بازماندگان سادات رسيدگی مي کرد و از گردآوری و  حفظ آنان و جهت دادن به بقايای آنان غفلت نداشت . آن زمان که امام ( ع )  در مدينه بود ، هارون کسانی را بر حضرت گماشته بود تا از آنچه در گوشه و  کنار خانه امام ( ع ) مي گذرد ، وی را آگاه کنند . هارون از محبوبيت بسيار و  معنويت نافذ امام ( ع ) سخت بيمناک بود . چنانکه نوشته اند که هارون ، درباره  امام  موسی بن جعفر ( ع ) مي گفت : " مي ترسم فتنه ای بر پا کند که خونها ريخته  شود " و پيداست که اين " قيامهای مقدس " را که سادات علوی و شيعيان خاص  رهبری مي کردند و گاه خود در متن آن قيامها و اقدامهای شجاعانه بودند از نظر  دستگاه حاکم غرق در عيش و تنعم بناحق " فتنه " ناميده مي شد . از سوی ديگر  اين بيان هارون نشانگر آن است که امام ( ع ) لحظه ای از رفع ظلم و واژگون کردن  دستگاه جباران غافل نبوده است . وقتی مهدی عباسی به امام ( ع ) مي گويد :  " آيا مرا از خروج خويش در ايمنی قرار مي دهی " نشانگر هراسی است که دستگاه  ستمگر  عباسی از امام ( ع ) و ياران و شيعيانش داشته است . به راستی نفوذ  معنوی امام موسی ( ع ) در دستگاه حاکم به حدی بود که کسانی مانند علی بن يقطين  صدراعظم ( وزير ) دولت عباسی ، از دوستداران حضرت موسی بن جعفر ( ع ) بودند  و به دستورات حضرت عمل مي کردند .  سخن  چينان دستگاه از علی بن يقطين در نزد هارون سخنها گفته و بدگوئيها   کرده بودند ، ولی امام ( ع ) به وی دستور فرمود با روش ماهرانه و تاکتيک خاص  اغفالگرانه ( تقيه ) که در مواردی ، برای رد گمی حيله های دشمن ضروری و شکلی از  مبارزه پنهانی است ، در دستگاه هارون بماند و به کمک شيعيان و هواخواهان آل  علی ( ع ) و ترويج مذهب و پيشرفت کار اصحاب حق ، همچنان پای فشارد - بي آنکه دشمن خونخوار را از اين امر آگاهی حاصل شود سرانجام بدگوئي هائی  که اطرافيان از امام کاظم ( ع ) کردند در وجود هارون  کارگر افتاد و در سفری که در سال 179ه . به حج  رفت ، بيش از پيش به عظمت  معنوی امام ( ع ) و احترام خاصی که مردم برای امام موسی الکاظم ( ع ) قائل   بودند پی برد . هارون سخت از اين جهت ، نگران شد . وقتی به مدينه آمد و  قبر منور پيامبر اکرم ( ص ) را زيارت کرد ، تصميم بر جلب و دستگيری  امام ( ع ) يعنی فرزند پيامبر گرفت . هارون صاحب قصرهای افسانه ای در سواحل دجله ، و دارنده امپراطوری پهناور اسلامی که به ابر خطاب مي کرد : " ببار  که هر کجا بباری  در کشور من باريده ای و به آفتاب مي گفت بتاب که هر کجا  بتابی کشور اسلامی و قلمرو من است ! " آن چنان از امام ( ع ) هراس داشت که  وقتی قرار شد  آن حضرت را از مدينه به بصره آورند ، دستور داد چند کجاوه با  کجاوه امام ( ع ) بستند و بعضی را نابهنگام و از راههای ديگر ببرند ، تا مردم   ندانند که امام ( ع ) را به کجا و با کدام کسان بردند ، تا يأس بر مردمان چيره شود و به نبودن رهبر حقيقی خويش خو گيرند و سر به شورش و بلوا برندارند  و از تبعيدگاه امام ( ع ) بي خبر بمانند . و اين همه بازگو کننده بيم و هراس  دستگاه بود ، از امام ( ع ) و از يارانی که - گمان مي کرد - هميشه امام
( ع )  آماده خدمت دارد مي ترسيد ، اين ياران با وفا - در چنين هنگامی - شمشيرها  برافرازند و امام خود را به مدينه بازگردانند . اين بود که با خارج کردن دو  کجاوه از دو دروازه شهر ، اين امکان را از طرفداران آن حضرت گرفت و کار تبعيد  امام ( ع ) را فريبکارانه و با احتياطانجام داد .   باری ، هارون ، امام موسی کاظم ( ع ) را - با چنين احتياطها و مراقبتهايی   از مدينه تبعيد کرد . هارون ، ابتدا دستور داد امام هفتم ( ع ) را با غل و زنجير به بصره ببرند  و به عيسی بن جعفر بن منصور که حاکم بصره بود ، نوشت ، يک سال حضرت امام  کاظم ( ع ) را زندانی  کند ، پس از يک سال والی بصره را به قتل امام ( ع )  مأمور کرد . عيسی  از انجام دادن اين قتل عذر خواست . هارون امام را به بغداد  منتقل کرد و به فضل بن ربيع سپرد . مدتی حضرت کاظم ( ع ) در زندان فضل بود .  در اين مدت و در اين زندان امام ( ع ) پيوسته به عبادت و راز و نياز با خداوند متعال مشغول بود . هارون ، فضل را مأمور قتل امام ( ع ) کرد ولی فضل هم  از اين کار کناره جست .  باری ، چندين سال امام ( ع ) از اين زندان به آن زندان انتقال مي يافت .  در زندانهای تاريک و سياهچالهای دهشتناک ، امام بزرگوار ما با محبوب و معشوق حقيقی خود ( الله ) راز و نياز مي کرد و خداوند متعال را بر اين توفيق عبادت که نصيب وی شده است سپاسگزاری مي نمود .  عاقبت آن امام بزرگوار در سال 183هجری در سن 55سالگی به دست مردی   ستمکار به نام " سندی  بن شاهک " و به دستور هارون مسموم و شهيد شد .  شگفت آنکه ، هارون با توجه به شخصيت والای موسی بن جعفر
 ( ع ) پس از  درگذشت و شهادت امام نيز اصرار داشت تا مردم اين خلاف حقيقت را بپذيرند که حضرت موسی بن جعفر ( ع ) مسموم نشده بلکه به  مرگ طبيعی از دنيا رفته است ،   اما حقيقت هرگز پنهان نمي ماند .  بدن مطهر آن امام بزرگوار را در مقابر قريش - در نزديکی بغداد - به خاک  سپردند . از آن زمان آن آرامگاه عظمت و جلال پيدا کرد ، و مورد توجه خاص واقع  گرديد ، و شهر " کاظمين " از آن روز بنا شد و روی به آبادی گذاشت . 

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 0:27 توسط ::رهام::


الحمد لله الذي جعلنا من المتمسكين
 بولاية أمير المؤمنين والأئمة عليهم

 

 در غديـر خــم ، طلوع نـور بود
   خم ، تجلى گاه ، كوه طور بود

 

كاروانى شــد، مقيـــم آن زمين
  كاروان سالار، ختم المرسلين

 

غرق شــادى ، جمله افــلاكيـان
   خرم و سرمست خيل خاكيان

 

جبرئيـل آورد، پيــغام از خــدا
  بر حبيب او، رسول مصطفى

 

گفت آوردم ، به فرمــان كريــم
  بهر تو اينك پيامى بس عظيم

 

امتـت را آگـه از ايــن راز كـن
 عقده از كار دو عالم باز كن

 

داد فرمــان خاتـــم پيغـمبران
 تا به پا شد، منبرى در آن مكان

 

بر فراز منـبر آن ، والا مقــــام
  كرد حجت بر مسلمانان تمام

 

گفت پيغمبر كه بعـد از مـن علـى
  رهبر خلق و امام است و ولى

 

پس بخوانـيد اى قدح نوشـان خـم
   آيه اليوم اكملت لكم

 

خـانـه زاد خـانـهء  امـن خـدا  شد
 وصى و جانشين مصطفى

 

خـانه زاد كعبه نورى منجلى اسـت
  كعبه دلهاى مشتاقان على است

 

خانه زاد كعبـه بر دوشش به شـب
  مى برد شام يتيمان عرب

 

تا مبــادا كودكــى بى نان و آب 
سر نهد بر بستر و بالين خــواب

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 0:25 توسط ::رهام::


واحدها

مقدار ماده............................................مول.............................................mol

شدت جريان......................................... آمپر............................................... A

طول.................................................. متر............................................... m

شدت نور........................................... کاندلا ..............................................cd

جرم ...............................................کيلو گرم ............................................kg

دماي ترموديناميکي............................... کلوين............................................... k

زمان................................................. ثانيه ................................................s

زاويه مسطحه .....................................راديان............................................. rad

زاويه حجمي .....................................استراديان........................................... sr

دماي معمولي................................ درجه سلسيوس....................................... c

ظرفيت الکتريکي................................... فاراد............................................... F

بار الکتري