تبليغاتX
بچه ناف آباده

فاطمه، فاطمه است.
نوشته: دکتر علی شريعتی

فاطمه، چهارمين دختر پيامبر بزرگ اسلام بود و كوچكترين، هم دختر آخرين خانواده اى كه پسرى برايشان نمانده بود و هم در جامعه اى كه ارزش هر پدرى و هر خانواده اى به "پسر" بود. نظام قبيله اى عرب، از دوره "مادر سالارى" گذشته بود و در عصر جاهليت نزديك به "بعثت" ، عرب به دوره "پدر سالارى" رسيده بود و "خدايان" مذكر شده بودند و بت ها و فرشتگان ماده بودند( يعنى كه دختران خداى بزرگ - الله-اند) و حكومت قبيله با "ريش سفيد"(شيخ)، و حاكميت خانواده ها و خاندان ها با "پدر بزرگ" بود و اساساً مذهب نزدشان، سنت پدرانشان بود و ملاك درستى عقيده و عامل ايمانشان ايمان و عقيده "آباء" شان و پيامبران بزرگى كه در قرآن آمده اند همه بر اين مذهب "آباء ى اجدادى" شوريده اند و قومشان همه براى حفظ اين "سنت پدرى" در برابر اين "انقلاب عليه نياكان پرستى" و "اساطير الاولين گرائى" ايستادند كه آن يكنوع "ارتجاع سنتى تقليدى و موروثى" بود بر پايه اصل "پدر پرستى" و اين يك "بعثت انقلابى خودآگاهانه فكرى" براساس "خداپرستى".
گذشته از اين، زندگى قبيله اى بخصوص در صحراى خشن و در زندگى سخت و روابط قبايلى خصمانه كه براصل "دفاع و حمله" مبتنى بود واصالت "پيمان"، "پسر" را موقعيتى مى بخشيد كه پايه نظامى و اجتماعى داشت و بر "فايده و احتياج" استوار بود ولى طبق قانون كلى جامعه شناسى، كه "سود" به "ارزش" بدل مى شود، "پسر بودن" خود بخود ذات برترى يافت، و داراى "فظائل" ، ارزشهاى معنوى و شرافت اجتماعى و اخلاقى وانسانى شد و به همين دليل و به همين نسبت، "دختر بودن" حقير شد و"ضعف" در او به "ذلت" بدل گرديد، و "ذلت" او را به "اسارت" كشاند و "اسارت" ارزشهاى انسانى او را ضعيف كرد و آنگاه موجودى شد "مملوك" مرد، ننگ پدر، بازيچه هوس جنسى مرد، "بز" يا " بنده منزل" شوهر! و بالاخره موجودى كه هميشه دل "مرد خوش غيرت" را مى لرزاند كه "ننگى بالا نياورد" و براى خاطر جمعى و راحتى خيال پس چه بهتر كه از همان كودكى زنده بگورش كند تا شرف خانوادگى پدر و برادر و اجداد همه مرد! لكه دار نشود، چه ،به نقل حكيم فردوسى در شاهنامه:
زن و اژدها هردو در خاك به، جهان پاك از اين هردو ناپاك به و اين سخن گوئى ترجمه اين سخن شاعر عرب است:
لكل اب بنت يرجى بقاء وها ، ثلاثه اصهار اذا ذكرالصهر فبيت يغطيها، و بعل يصونها، و قبر يواريها، و خيرهم القبر (هرپدرى دخترى داشته باشد كه بخواهد ماندگار شود، هرگاه به ياد داماد مى افتد، سه "داماد" دارد: يكى " خانه"اى كه پنهانش كند، دومى "شوهر"ى كه نگهش دارد، سومى "قبر"ى كه بپوشاندش، و بهترينشان قبر است!)
و اين اصطلاح، را كه "گور" را داماد تعبير كنند، گوئى در زبان همه "مردان خوش غيرت" متداول بوده است و هر پدر يا برادر اصيل و آبرومندى كه به حميت و حيثيت خانوادگى و آباء اجدادى خويش پابندبود، و "نام و ننگ" سرش مى شده است ، در آرزو و يا انتظار "مرگ" بوده تا از دختر يا خواهرش "خواستگارى كند" و يا به دست خود، عروس را با اين داماد هولناك "دست بدست" دهد و "بهترين داماد" را برايش انتخاب كند چه، شاعر ديگرى نيز با همين تعبير، براى دخترش از "محبوبترين دامادها" ياد مى كند كه:
احب اصهارى الى، "القبر"!
و اين همان "زن و اژدها هردو در خاك به" است، زيرا اصل رايج بوده است كه: "دفن البنات من المكرمات". و اين است كه قرآن با لحن سرزنش آميز و اثربخشى ازين "خوش غيرت" هاى وحشى ياد مى كند كه: "تا به يكيشان مژده دختر دادند، در حاليكه خشمش را فرو خورده، چهره اش سياه شد".
(واذا بشر احدهم بالانثى، ضل وجهه مسودا وهو كظيم!) نكته حساسى كه خانم دكتر عائشه عبدالرحمن "بنت الشاطى" نويسنده اسلامى معاصر از قرآن دريافته است، اين است كه فاجعه اساساً ريشه اقتصادى داشته و ترس از فقر آنرا در جامعه عرب جاهلى رواج داده است و اين عقيده اصلى را كه امروز غالب جامعه شناسان معتقدند تاييد مى كند و آن اين است كه عقايد و احساسات و حساسيت هاى اخلاقى و روحى و بحث "ارزشها"ى معنوى در مساله "زن و مرد" و "دختر و پسر" از قبيل" ننگ و حميت و غيرت و افتخار و فضيلت و شرافت پسر داشتن و سرشكستى و خوارى دختر بودن" و اينكه دختران را از ترس بالا آوردن ننگى در آينده زنده بگور مى كرده اند و يا به اين علت كه نكند در جنگها به اسارت دشمن بيفتد و كنيز بيگانه شود و يا -بقول قيس بن عاصم- "با آدم بى سرو پائى ازدواج كند"... همه پديده هاى بعدى و ثانوى يا به اصطلاح "روبنائى"اند و معلول واقعيت هاى تبديل شده و تغيير شكل يافته، و اصل همان عامل اقتصادى است، چنانكه پيش از اين اشاره كردم كه در نظام قبايلى - از آن رو كه خشونت زندگى و توليد (بخصوص در صحراى عربستان) و خصومت دائمى در روابط قبايلى به خشونت انسانى و نيروى بازو سخت نيازمند است - خود بخود، پسر عامل اقتصادى و دفاعى و اجتماعى ضرورى يك خانواده يا قبيله مى شود و پسر نان ده و دختر نان خور، و طبيعتا" ، اختلاف جنسى ملاك اقتصادى طبقاتى مى شود و مرد طبقه حاكم و مالك را مى سازد و زن طبقه محكوم و مملكوك را، و رابطه زن ومرد بصورت رابطه ارباب و رعيت در مى آيد و اين دو پايگاه اقتصادى براى هريك از اين دو "جنس" دو نوع "ارزش" هاى انسانى و معنوى مختلف را مى سازد، همچنانكه مالكيت اقتصادى در خانواده اى 7 پس از مدتى ، شرافت هاى خونى وارثى و ارزشهاى اخلاقى و ذاتى و فضائل و كرامات اشرافى ببار مى آورد وبرعكس، فقر همه اينها را به بادمى دهد اين است كه دختر آوردن و دختر دار شدن ننگ مى شود و عار و عامل بى آبروئى و احتمال آبروريزى خانواده و احتمال ازدواج او با كسى كه هم شان اين تبار و نژاد نيست كه به نظر من، اين ترس - كه يك پديده اخلاقى است - خود ، زاده يك عامل اقتصادى و صريحى است و آن حفظ مالكيت و ادامه تمركز ثروت در نسل بعدى خانواده است و از اين رو است كه در نظام هاى پدرسالارى، پدر كه مى ميرد، تنها پسر بزرگ وارث بود و وارث همه چيز و حتى زنان پدرش و ازجمله مادر خودش. و به همين علت بود كه دختران را از ارث محروم مى كردند تا ثروت پدر پس از او تقسيم نشود و همراه دختر - هاى خانواده در خانواده هاى ديگر پخش و پلا نگردد و همين است كه هنوز در خانواده هاى قديم اشرافى ما رسم است و اصرار و تعصب كه ازدواج ها در داخل خاندان انجام شود و عقد دختر عمو و پسر عمو را در " آسمان" ببندند، تا دختر عمو ارثيه اش را از اين خاندان برنگيرد و با بيگانه اى كه بايد عقدش را در " محضر" بست، بيرون نبرد.
اين است كه مورخان قديم و محققان جديد تاريخ اديان براى "زنده به گور كردن دختران" در جاهليت توجيه هاى گوناگون دارند، از قبيل ترس از ننگ و تعصب هاى ناموسى و ترس از ازدواج با ناجور و يا بگفتهء برخى از مستشرقان و مورخان اديان، دنباله ء سنتى كه در مذاهب بدوى دختران براى خدايان قربانى می كردند اما قرآن راست و روشن ميگويد: "ترس از تهيدستى بوده است، يعنى عامل اقتصادى است و بقيه حرفها همه حرف است و به نظر من اين تعبير و تصريح نه تنها فقط براى بيان علمى علت اين جنايت است بلكه تكيه قرآن و صراحت بيانش براى تحقير و سرزنش و رسوا كردن كسانى است كه در زنده بگور كردن دخترانشان مسائل اخلاقى و شرافتى و ناموسى را پيش مى كشيدند، و اين قساوت ددمنشانه را كه زاده دنائت و پستى و ترس از فقر و عشق به مال بود وحاكى از جبن وضعف، با پرده هاى فريبنده اى مى پوشاندند وبا كلمات آبرومندانه شرافت وحميت و ناموس و عقت و غيرت توجيه مى كردند.
"ولاتقتلوا اولادكم من املاق، نحن نرزقكم واياهم". "ولا تقتلوااولادكم خشيه املاق، نحن نرزقهم و اياكم، ان قتلهم كان خصاَ كبيرا".
اما درعين حال، همچنانكه گفتم، من فكر مى كنم اينكه قرآن تكرار مى كند كه "ما شما را وهم بچه ها را روزى مى دهيم" پس آنها "املاق" (احتياج و تهيدستى) نكشيد، مى خواهد اولا علت بعيد اين فاجعه را بيان كند و مردم را بدان آگاه سازد و ثانيا" توجيهات اخلاقى و اسنانى دروغينى را كه براى آن مى كنند نفى كند وصاف و پوست كنده بگويد كه اين يك عمل اخلاقى و شرفى نيست بلكه صد در صد اقتصادى است و ناشى از حرص و مالدوستى و ضعف و ترس. و گرنه احساس عمومى به اين واقعيت آگاهى نداشته و جز در برخى موارد و تنها در ميان طبقه محروم، همه جا آنرا جلوه اى از وجدان عمومى و روح مردانگى و حميت و شرف خانوادگى تلقى مى كردند، چه، وجدان جامعه قبايلى عرب همه ارزشهاى انسانى را به پسر اختصاص ميداد و دختر را فاقد هرگونه فضيلت و اصالت بشرى مى شمرد، پسر نه تنها عامل كسب ثروت و دستيار پدر و حامى خانواده و در جنگهاى قبايلى افتخار آفرين پدر و خاندان و قبيله بود، وارث همه مفاخر اجدادى و حامل ارزشهاى نژادى و ادامه موجوديت اجتماعى و معنوى خانواده و صاحب نام نگاهندارنده كانون و روشن دارنده چراغ پس از مرگ پدر بود، چه دختر "عائله" است و "اثاثه جاندار" خانه پدر وبعد هم كه ازدواج كرد، شخصيتش در خانواده بيگانه حل مى شود و مى شود اثاث خانه ديگرى كه حتى نام خانواده اش را نگاه نمى تواند داشت و فرزندانش متعلق به بيگانه وصاحب نام، نژاد و عنوان بيگانه. اين است كه پسر همه قدرت مادى و سرمايه اقتصادى و دستيار اجتماعى و همرزم نظامى پدر است و هم زينت حيات وحيثيت و شهرت و ارج و اعتبار معنوى وى و پشتوانه اصالت خانواده و تضمين كننده بقا و اقتدار آينده آن و دختر هيچ! "عورتينه" اى است كل برخانواده (عائله) كه هم چندان ضعيف است كه هميشه بايد مورد حمايت قرار گيرد و هنگام حمله، همچون لنگه كفشى كه با نخى به پاى مرغ مى بندند، جنگجو را از پرواز سبكبال و يوش سبكبال برفراز خيمه ها و قلعه هاى دشمن مانع مى شود و هنگام دفاع ، هميشه در خاطر آن است كه به اسارت دشمن رود و لحظه اى غفلت يا ضعف براى هميشه داغ ننگى را بر پيشانى جوانمردان قبيله بنهد و در صلح هم هميشه بايد دل غيرتمندان خانواده براو بلرزد كه باعث خجالتى نشود و پس از اين همه رنج و زحمت و خرج و دلهره ، آخرش هم طعمه ديگران است و مزرعه اى كه بيگانه در آن مى كارد و مى درود!
....اين است كه بهترين راه حل طبيعتاً جز اين نيست كه تا در دامن مادر آمد به دست مرگش بسپارند و در كودكى، عروسش كنند و "گور" سرد را به دامادى خود بخوانند!
مردى كه پسر ندارد "ابتر" است، بى دم و دنباله است و عقيم "كوثر" پرى است و بسيارى و فراوانى خير و بركت، و فراوانى ذريه و اولاد است كه خداوند در مقابل كفار كه پيغمبر محبوبش را ابتر ناميدند بشارت داشتن ذريه بسيار به آن حضرت داد.
در چنين محيطى و زمانى است كه تقدير كه در پس پرده غيب دست اندركار بر هم زدن همه چيز است و پنهانى برآن است تا در اين مرداب آرام و متعفن زندگى و زمان انقلابى ريشه بر انداز و آفريننده برپا كند وطوفانى برانگيزاند، ناگهان نقشه شگفت، شيرين اما دشوارى را طرح مى كند، و براى اين كار دو چهره شايسته را برمى گزيند: پدرى را ودخترى را. بار سنگين آنرا بايد محمد (ص) بكشد(پدر)، و خلق ارزشهاى نوين انقلابى را بايد فاطمه (ع) در خويش بنمايد (دختر).
چگونه؟
اكنون قريش كه بزرگترين قبيله عرب است و سرشار افتخارات دينى و دنيائى و چهره اشرافيت قوم، همه مفاخر خويش را به دو خانواده بنى اميه و بنى هاشم سپرده است. بنى اميه ثروتمندترند ولى بنى هاشم آبرومندتر، چه پرده دارى كعبه در اين خانواده است و عبدالمطلب، شيخ قريش از اينها است.
اكنون عبدالمطلب مرده است و ابوطالب، بزرگ بنى هاشم نفوذ و قدرت پدر را ندارد، در تجارت نيز ورشكسته و از فقر فرزندانش را ميان خويشاوندانش تقسيم كرده است. رقابت شديدى ميان اين دو خانواده جان گرفته و بنى اميه مى كوشد تا وارث تمام مناصب و مفاخر قريش گردد و بنى هاشم را از نظر معنوى نيز بشكند. تنها خانواده اى كه در بنى هاشم اعتبار و حيثيتى تازه يافته خانواده محمد است، نواده عبدالمطلب كه ازدواج با خديجه، زن نامور و با شخصيت و ثروتمند مكه، برايش موقعيت اجتماعى استوارى پديد آورده است.
استحكام شخصيت و امانت و اعتبارى كه خود محمد نيز در ميان مردم و بخصوص در جمع بنى هاشم و رجال قريش نشان داده است، همه را متوجه كرده كه وى آينه مفاخر عبد مناف و نگاهبان اشرافيت بنى هاشم و بخصوص احيا كننده حيثيت عبدالمطلب خواهد شد، چه حمزه جوانى است پهلوان ماب، ابولهب مردى بى اعتبار، عباس پولدارى بى شخصيت و ابوطالب با شخصيتى بى پول و اين تنها محمد است كه با جوانى، هم خود و هم همسرش شخصيتى نافذ دارند و هم ثروتى قابل، و شجره بنى هاشم بايد از اين خانه شاخ وبرگ بر افشاند و برمكه سايه افكند.
همه در انتظار تا از اين خانه "پسرانى برومند" بيرون آيند و به خاندان عبدالمطلب و خانواده محمد قدرت و اعتبار و استحكام بخشند.
فرزند نخستين دختر بود! زينب اما خانواده در انتظار پسر است. دومى دختر بود: رقيه. انتظار شدت يافت و نياز شديدتر. سومى: ام كلثوم
دوپسر، قاسم و عبدالله آمدند، مژده بزرگى بود، اما ندرخشيده افول كردند. و اكنون در اين خانه سه فرزند است و هرسه دختر. مادر پير شده است و سنش از شصت مى گذرد و پدر، گرچه دخترانش را عزيز مى دارد اما با احساسات قومش و نياز و انتظار خويشاوندانش شريك است.
آيا خديجه كه به پايان عمر نزديك شده است فرزندى خواهد آورد؟ اميد، سخت ضعيف شده است. آرى، شور و اميد در اين خانه جان گرفت و التهاب به آخرين نقطه اوج رسيد، اين آخرين شانس خانواده عبدالمطلب است و آخرين اميد. اما... باز هم دختر!
نامش را فاطمه گذاشتند. شور و شوق از خانواده بنى هاشم به بنى اميه منتقل شد و... دشمن كامى. زمزمه ها و دشنام ها و فريادها كه:" محمد ابتر شده ". مردى كه آخرين حلقه زنجير خاندان خويش است، خانواده اى "چهار دختر" و همين!
و شگفتا! تقدير چه بازى زيبا و قشنگى را آغاز كرده است. زندگى مى گذرد و محمد (ص) در طوفانى كه رسالتش را بر انگيخته غرق مى شود و و پيامبر مى شود و فاتح مكه و قريش همه اسيران آزاده شده اش (طلقاء) وقبائل همه به زير فرمانش و سايه اش بر سراسر شبه جزيره مى گسترد و شمشيرش چهره امپراطورى هاى عالم را مى خراشد و آوازه اش در زمين و آسمان مى پيچد و در يك دست قدرت و در دستى ديگر نبوت و سرشار از افتخاراتى كه در خيال بنى اميه وبنى هاشم در دماغ عرب و عجم نمى گنجد. و اكنون محمد (ص)، پيامبر است، در مدينه، در اوج شكوه و اقتدار و عظمتى كه انسان مى تواند تصور كند. درختى كه نه از عبد مناف و هاشم و عبدالمطلب، كه از نو روئيده است، بر زير كوه، در حرا. و سراسر صحرا را، چه مى گويم؟ افق تا افق زمنى را... و چه مى گويم؟ درازناى زمان را، همه آينده را تا انتهاى تاريخ فرا مى گيرد، فرا خواهد گرفت.
و اين مرد چهار دختر دارد. اما نه، سه تنشان پيش از خود وى مردند. و اكنون تنها يك فرزند بيش ندارد، يك دختر، كوچكترينش.
فاطمه
وارث همه مفاخر خاندانش، وارث اشرافيت نوينى كه نه از خاك و خون و پول كه پديده وحى است، آفريده ايمان و جهاد و انقلاب و انديشه و انسانيت و ... بافت زيبائى از همه ارزشهاى متعالى روح. محمد، نه به عبدالمطلب و عبد مناف، قريش و عرب، كه به تاريخ بشريت پيوند خورده و وارث ابراهيم است و نوح و موسى و عيسى و فاطمه تنها وارث او.
انااعطيناك الكوثر، فصل لربك و انحر. ان شانئك هوالابتر. به تو " كوثر" عطا كرديم اى محمد(ص).پس براى پروردگارت نماز بگزار و شتر قربانى كن. همانا، دشمن كينه توز تو همو" ابتر" است! او باده پسر، ابتر است، عقيم و بى دم و دنباله است، به تو كوثر را داديم، فاطمه را. اين چنين است كه "انقلاب" در عمق وجدان زمان پديد مى آيد!
اكنون، يك "دختر"، ملاك ارزشهاى پدر مى شود، وارث همه مفاخر خانواده مى گردد و ادامه سلسله تيره و تبارى بزرگ، سلسله اى كه از آدم آغاز مى شود و بر همه راهبران آزادى و بيدارى تاريخ انسان گذر مى كند وبه ابراهيم بزرگ مى رسد و موسى وعيسى را به خود مى پيوندد و به محمد مى رسد و آخرين حلقه اين " زنجير عدل الهى "، زنجير راستين حقيقت، " فاطمه " است.
آخرين دختر خانواده اى كه در انتظار پسر بود. و محمد مى داند كه دست تقدير با او چه مى كند. و فاطمه نيز مى داند كه كيست! آرى در اين مكتب، اين چنين انقلاب مى كنند. در اين مذهب، اين چنين زن را آزاد مى كنند.
و مگر نه اين مذهب، مذهب ابراهيم است واينان وارثان اويند؟
هيچ جسدى را حق ندارند كه در مسجد دفن كنند. و بزرگترين مسجد زمين مسجدالحرام است، كعبه. اين خانه اى كه حرم خداست و حريم خداست، قبله همه سجده ها، خانه اى كه به فرمان او و بدست ابراهيم بزرگ برپا شده است و خانه اى كه پيامبر بزرگ اسلام افتخارش و "رسالتش" آزاد كردن اين "خانه آزاد" است و طواف برگرد آن و سجده به سوى آن. همه پيامبران بزرگ تاريخ خادم اين خانه اند، اما هيچ پيامبرى حق ندارد در اينجا دفن شود. ابراهيم آنرا بنا كرد و مدفنش آنجانيست و محمد(ص) آنرا آزاد كرد و مدفنش آنجانيست.
در طول تاريخ بشريت، تنها و تنها يك تن از چنين شرفى برخوردار است، خداى اسلام از نوع انسان يكى را برگزيد تا در خانه خاص خويش، در كعبه دفن شود. كى؟
يك زن، يك كنيز، هاجر.
خدا به ابراهيم فرمان مى دهد كه بزرگترين پرستشگاه انسان را - خانه مرا- كنار خانه اين زن بنا كن. و بشريت، هميشه بايد برگرد خانه هاجر طواف كند.
خداى ابراهيم، سرباز گمنامش را ازميان اين امت بزرگ، يك زن انتخاب مى كند، يك مادر آن هم يك كنيز. يعنى موجودى كه در نظام هاى بشرى از هر فخرى عارى بوده است. آرى، در اين مكتب اين چنين انقلاب مى كنند. در اين مذهب اين چنين زن را آزاد مى سازند. اين تجليل از مقام زن است.
و اكنون باز خداى ابراهيم فاطمه را انتخاب كرده است. با فاطمه،"دختر"، به عنوان وارث مفاخر خاندان خويش، و صاحب ارزشهاى نياكان و ادامه شجره تبار واعتبار پدر، جانشين "پسر"مى شود. در جامعه اى كه ننگ دختر بودن را تنها زنده به گور كردنش پاك مى كرد و بهترين دامادى كه هر پدرى آرزو مى كرد نامش "قبر" بود. و محمد مى دانست كه دست تقدير با او چه كرده است. و فاطمه نيز مى دانست كه كيست. اين است كه تاريخ از رفتار محمد با دختر كوچكش فاطمه در شگفت است و از نوع سخن گفتنش با او و ستايش هاى غير عادى اش از او.
خانه فاطمه و خانه محمد كنار هم است. فاطمه تنها كسى است كه با همسرش على در مسجد پيامبر، با او هم خانه اند، اين دو خانه را يك خلوت دو مترى از هم جدا می كند و دو پنجره روبروى هم، خانه محمد و فاطمه را به هم باز مى كند. هر صبح پدر دريچه را مى گشايد و به دختر كوچكش سلام می دهد هرگاه به سفر مى رود، در خانه فاطمه را مى زند و از او خداحافظى مى كند، فاطمه آخرين كسى است كه از او وداع مى كند، و هرگاه از سفر باز مى گردد، فاطمه اولين كسى است كه به سراغش مى رود، در خانه فاطمه را مى زند و حال اورا مى پرسد. در برخى متون تاريخى تصريح دارد كه :"پيغمبر چهره و دو دست فاطمه را بوسه مى داد".
اينگونه رفتار بشتر از تحبيب و نوازش دخترى از جانب پدر مهربانش معنى دارد."پدرى دست دختر را مى بوسد"، "آنهم دختر كوچكش را". چنين رفتارى در چنان محيطى يك ضربه انقلابى بر خانواده ها و روابط غير انسانى محيط بوده است.
"پيغمبر اسلام دست فاطمه را مى بوسد". چنين رفتارى را به عظمت شگفت فاطمه مى گشايد و بالاخره چنين رفتارى از جانب پيغمبر به همه انسانها و انسانهاى هميشه مى آموزد كه از عادات و اوهام تاريخى و سنتى نجات يابند، به مرد مى آموزد كه از عادات و اوهام تاريخى وسنتى نجات يابند، به مرد مى آموزد كه ازتحت جبروت و جباريت خشن و فرعونيش در برابر زن فرود آيد و به زن اشاره مى كند كه از پستى و حقارت قديم و جديدش كه تنها ملعبه زندگى باشد، به قله بلند شكوه و حشمت انسانى فراز آيد!
اين است كه پيغمبر، نه تنها به نشانه محبت پدرى، بلكه همچون يك "وظيفه"، يك "ماموريت خطير" از فاطمه تجليل مى كند و اين چنين نيز او سخن مى گويد:
- بهترين زنان جهان چهارتن اند: مريم، آسيه، خديجه و فاطمه (ع).
- الله از خشنوديت خشنود مى شود و از خشمت به خشم مى آيد.
- خشنودى فاطمه خشنودى من است، خشم او خشم من، هر كه دخترم فاطمه را دوست بدارد مرا دوست دارد و هر كه فاطمه را خشنود سازد مرا خشنود ساخته است و هركه فاطمه را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است.
- فاطمه پاره اى از تن من است، هركه اورا بيازارد مرا آزرده است و هركه مرا بيازاردخدا را آزرده است ...
اين همه تكرارها چرا؟ چرا پيغمبر اصرار دارد كه اين همه از دختر كوچكش ستايش كند؟ چرا اصرار دارد كه در برابرمردم او را بستايد و همه را از محبت استثنائى اش به وى آگاه سازد؟
و بالاخره چرا اينهمه بر "خشم " و "خشنودى" فاطمه تكيه مى كند و اين كلمه "آزردن" را چرا درباره او اينهمه تكرار مى كند؟ پاسخ باين "چرا"ها، گرچه بسيار حساس و خطير است، روشن است، تاريخ همه را پاسخ گفته است و آينده، عمر كوتاه چند ماهه فاطمه پس از مرگ پدر، راز اين دلهره پدر را آشكار ساخته است.
مام پدرش
تاريخ نه تها هميشه از بزرگان سخن مى گويد بلكه هميشه متوجه " بزرگ ها" هم هست، از " كودكان " هميشه فراموش مى كند.
فاطمه كوچكترين طفل خانه بود، طفوليتش در طوفان گذشت، ميلاد وى مورد اختلاف است، طبرى و ابن اسحق و سيره ابن هشام سال پنجم پيش از بعثت را نقل كرده اند و مروج الذهب مسعودى برعكس، سال پنجم پس از بعثت را و يعقوبى ميانه را گرفته اما نه دقيق، مى گويد: "پس از نزول وحى". اختلاف روايات موجب شده است كه اهل سنت پنجم پيش از بعثت و شيعه پنجم بعد از بعثت را براى خود انتخاب كنند.
اين مباحث را به محققان وا مى گذارم تا ميلاد حقيقى فاطمه را روشن كنند، ما به خود فاطمه كار داريم و حقيقت فاطمه، چه پيش از بعثت متولد شده باشد و چه بعد از آن.
آنچه مسلم است اين است كه فاطمه در همان مكه تنها مانده، دو برادرش در كودكى مرده بودند و زينب، بزرگترين خواهرش، كه مادر كوچك او محسوب مى شد به خانه ابى العاص رفت و فاطمه غيبت او را به تلخى چشيد، سپس نوبت به رقيه و ام كلثوم رسيد كه با پسران ابو لهب ازدواج كردند و فاطمه تنها ماند و اين در صورتيست كه ميلاد پيش از بعثت را بپذيريم و در صورت دوم اساساً تا چشم گشود در خانه تنها بود.
بهر حال آغاز عمر او با آغاز رسالت خطير و شدت مبارزات و سختى ها و شكنجه هائى كه سايه اش بر خانه پيغمبر افتاده بود هماهنگ بود. پدر رنج رسالت بيدارى خلق را بر دوش مى كشيد و دشمنى دشمنان خلق را، و مادر تيمار شوى محبوب خويش را داشت و فاطمه با نخستين تجربه هاى كودكانه اش از اين دنيا و زندگى طعم رنج و اندون و خشونت زندگى را مى شناخت. چون بسيار كوچك بود مى توانست آزادانه بيرون آيد و از اين امكان براى همراهى با پدرش استفاده مى كرد و مى دانست كه پدرش زندگى يى ندارد كه دست طفلش را بگيرد و او را در كوچه ها و بازارهاى شهر به نرمى و آرامى گردش دهد، بلكه هميشه تنها مى رود و در موج دشمنى و كينه شهر شنا مى كند و خطر از همه سو در پيرامونش مى چرخد و دخترك كه از سرنوشت و سرگذشت پدر آگاه بود او را رها نمى كرد.
بارها مى ديد كه پدر، همچون پدرى مهربان در انبوه مردم بازار مى ايستد و آنانرا به نرمى مى خواند و آنان او را به سختى مى رانند و جز به استهزاء و دشنام او را پاسخى نمى گويد و او باز تنها وبى كس، اما همچنان آرام و صبور، آهنگ جمعى ديگر مى كند و سخن خويش را از سر مى گيرد و در پايان، خسته و بى ثمر، اما هم چون پدران ديگر كودكان گوئى از كارى كه پيشه دارند به خانه باز مى گردد تا اندكى بياسايد و سپس بر سر كار خويش باز گردد.
تاريخ ياد مى كند كه روزى كه وى را در مسجد الحرام به دشنام و كتك گرفتند، فاطمه خردسال با فاصله كمى تنها ايستاده بود و مى نگريست و سپس همراه پدر به خانه بازگشت. و نيز روزى كه در مسجد الحرام به سجده رفته بود و دشمن شكمبه گوسفندى را بر سرش انداخت، ناگهان فاطمه كوچك، خود را به پدر رسانيد و آنرا برداشت و سپس با دستهاى كوچك و مهربانش سر و روى پدر را پاك كرد و او را نوازش نمود و به خانه باز آورد.
مردم، كه هميشه اين دختر لاغر اندام و ضعيف را در كنار پدر قهرمان و تنهايش مى ديدند كه چگونه طفل، پدر را پرستارى مى كند و مى نوازد و در سختيها با وجودش، سخنش و رفتار و معصومانه مهربانش او را تسلى مى بخشد، به او لقب دادند: ام ابيها(مادر پدرش).
سالهاى سياه و سختى و گرسنگى، در دره ابوطالب آغاز شد خانواده هاشم و عبدالمطلب (جز ابولهب كه با دشمن ساخته بود)، دسته جمعى، زن و مرد و كودك، در اين دره خشك و سوزان زندانى شدند. قرارداد، بدست ابوجهل و بنام همه اشراف قريش نوشته شد و در كعبه آويخته شد: هيچكس نبايد با بنى هاشم و بنى عبدالمطلب تماس داشته باشد، همه رابطه ها با آنان بريده است، از آنها چيزى نخريد، به آنها چيزى نفروشيد، با آنها ازدواج نكنيد...
اينها بايد در اين زندان سنگ چندان محبوس بمانند تا تنهائى فقر، گرسنگى، و سختى زندگى يا به بتان تسليمشان كند و يا به مرگ. اينان همه بايد اين شكنجه را بكشند، هم آنان كه "دين دارند" و هم آنان كه به مذهب جديد نگرويده اند اما "آزاده اند" و عليرغم اختلاف فكرى شان با محمد، در برابر يگانه جبهه دشمنان مشتركشان، از او دفاع مى كنند و اگر اسلام را نمى شناسند، و ناچار بدان ايمان ندارند، محمد را مى شناسند و به پاكى و بى نظرى و ايمان او به آنچه مى گويد و به حقيقت پرستى و اخلاص و آرزوهائى كه براى نجات مردم دارد ايمان دارند. اينان بسيار ارجمندترند از روشنفكران زبون ترسو و محافظه كارى كه، همچون على بن اميه، با ارتجاع مخالف بودند و ايدئولوژى مترقى و انقلابى نوين را دريافته بودند و بيهودگى اوهام قريش و پليدى نظام اجتماعى اشرافى و نژادى و طبقاتى عرب را با روشن بينى اسلامى تحليل مى كردند و در عين حال، براى آنكه از ثروت پدرى و شرافت خانوادگى و موقعيت اجتماعى و سلامت بدنى و امنيت زندگى شان محروم نشوند و دردسرى برايشان پيش نيايد، در كنار ابوجهل و ابولهب مانده بودند و شكنجه همفكران رشيدشان بلال و عمار و ياسر وسميه ... را تماشا مى كردند و لبى به اعتراض نمى گشودند و در اين سالهاى دشوار، ياران و مجاهدان راه عقيده شان را در حصار تنها گذاشته بودند و خود در شهر و بازار و خانه و خانواده سرگرم زندگى بودند و حتى با سران كفر و جنايت هماهنگى مى كردند و گاه همدستى! اينان سنتى بجا گذاشتند و راهى باز گردند، بعدها پيروان مسلك و مذهبشان از پيروان حقيقى شخص پيغمبر و شيعيان راستين على و ابوذر و عمار و فاطمه و حسين و زينب و همه مهاجرين و انصار در اسلام بيشتر شدند! اينها نخستين مسلمانانى بودند كه حتى پس از آنكه پيغمبر دوران "تقيه" را پايان يافته اعلام كرد، به اين "اصل مفيد" وفادار ماندند و تا مرگ از آن دست بر نداشتند.
اين انسان هم چه شگفت موجودى است: وقتى آتش ايمانى نوين در روح ها مشتعل مى شود و نهضتى خطير در جامعه آغاز مى شود و پاى آزمايش و انتخاب مى رسد و هر كسى ناچار مى شود تا خود را امتحان كند و تكليفش را با خودش قاطعانه معين سازد و با خود صريح و بى ريا شود، آنگاه شگفتى هاى ويژه آدمى، عظمت ها و حقارت ها، قدرت ها و ذلت هاى نهفته در درون او، آشكار می شود.
اكنون، در اين حصار هولناك كه صبر و سكوت بر سه سال گرسنگى و تنهائى و سختى و پريشانه سايه سنگينى افكنده است كسانى هستند كه مسلمان نيستند و در اين انقلاب بزرگ خدائى انسانى سهيم شده اند و در حساس ترين لحظات تاريخ اسلام با كسانى چون محمد و على و اصحاب مهاجر هم صف و همدرد. و در شهر نوش و راحت و شادى، كه ابر سياه جاهليت و ارتجاع و بيدردى و بيشرمى بر سرش خيمه زده است، چهره هائى بچشم مى خورند كه مسلمان اند با "دامن هاى آلوده" و "دستهاى پليد" در مرتع امن و راحت خويش آسوده مى چرخد و تماشاگر و يا بازيگر فاجعه اند: گرچه در "بطن هفتمشان" دين دارند و دينداران را دوست دارند و "واقعا روشن اند" . در اين حصار، خانواده هاى بنى هاشم و بنى عبدالمطلب، سه سال از شهر و زندگى و مردم و آزادى و حتى نان بريده اند. گاه نيمه شبى، پنهانى مگر مردى بتواند از دره بيرون آيد و دور از چشم قريش و جاسوسانش خوراكى براى گرسنگان و منتظران زندان بدست آرد و يا احتمالا آزاده اى، خويشاوند يا دوستى، از سر مهربانى، پنهان به آنان نانى برساند. گرسنگى گاه به جائى مى رسيد كه قيافه "مرگ سياه" را به خود مى گرفت، اما اينان كه خود را براى "مرگ سرخ" آماده كرده بودند بر آن صبور بودند.
سعد بن ابى رقاص -كه خود در اينجا حصارى بوده است- نقل مى كند كه چنان گرسنگى بی تابم كرده بود كه شبى، در تاريكى چيز تر و ملايمى را در راه لگد كردم، بى اختيار آنرا به دهانم فرو بردم و بلعيدم، و هنوز هم كه دو سال از آن روزگار گذشته است نمى دانم چى بود؟!
در چنين شرائطى، مى توان دريافت كه بر خانواده شخص پيغمبر چه مى گذشته است، ولو تاريخ هم چيزى نقل نكند. همه اين خانواده ها، تنها بخاطر اين خانواده است كه سختى مى كشند و گرسنگى و تنهائى و فقر. پيغمبر شخصاً مسئوليت همه را بدست دارد. هر كودكى كه از گرسنگى فرياد مى زند، هر بيمارى كه از بى دوائى و بى غذائى مى نالد، هر سالخورده زنى يا مردى كه از اين همه سختى و فشار بستوه آمده است و هر چهره اى كه سه سال گرسنگى و شكنجه روحى و زندگى در اين دره سخت و سنگ را در خود فرو خورده و برق نگاه و رنگ خون از آن برده است و با اينهمه مى كوشد تا در برابر محمد همه را انكار كند و در وفادارى و عشق، فتوت نشان دهد، همه، همه اين جلوه ها و نمودهاى روح و ايمان و زندگى آدمى بر قلب حساس و رقيق وى اثر مى گذارد.
بى شك، هرگاه طعامى از تاريكى مى رسد، و آن را به دست پيغمبر مى دهند تا بر اين قوم پخش كند، سهم زن و دختر خودش از همه ناچيزتر است، بى شك تا برجان آنان بيمناك نشود، آنها را جيره اى نخواهد بود.
خانواده محمد، در اين حصار، خديجه است و دختر كوچكش فاطمه و خواهرش، ام كلثوم كه با خواهر ديگرش، رقيه، عروس ابولهب بودند و پس از بعثت، براى آزار و تحقير پيغمبر دستور داد تا پسرانش هر دو را طلاق دهند. اما عثمان كه جوانى اشرافى و زيبا و ثروتمند بود، رقيه را به همسرى گرفت و از نظر اجتماعى، رفتار پليد ابولهب را پاسخ گفت و رقيه همراه عثمان به حبشه هجرت كرد و ام كلثوم كه زندگى اش بهم ريخته بود و سعادتش را فداى ايمانش كرده بود، اكنون حصار و گرسنگى و وفادار ماندن به پدر بزرگوار و قهرمانش را در راه عقيده و آزادى بر آسودگى در منجلاب خوشبختى و بيدردى و برخوردارى در خانواده ابولهب و در كنار عتيبه، شوى بد انديش مرتجعش ترجيح داده است.
روزها در اين حصار به سختى مى گذرد و شبها خيمه سياهش را بر سر ساكنان اين كوه گسسته از زندگى مى زند و هفته ها و ماهها و سالها به سختى و كندى بر تن و روح خسته اما نيرومند همدردان خويشاوند پيغمبر گام مى نهند و مى گذرند. خانواده پيغمبر در ميان اين جمع شرائطى خاص دارند. رئيس خانواده بار سنگين سرنوشت تلخ همه را بر دوش مى كشد: دخترش ام كلثوم، سامانش بهم ريخته و از خانه شوى به خانه پدر باز آمده است و دختر ديگرش فاطمه، دخترى است خردسال، دو سه سال يا دوازده و سيزده سال و در عين حال با مزاجى ضعيف و روحى حساس و سخت عاطفى و همسرش خديجه سخت فرتوت، در حدود هفتاد سال كه سختى هاى ده سال رسالت همسرش و سه سال حصار و گرسنگى و شكنجه مداوم همسر و دخترانش و مرگ دو پسرش، هر چند شكيبائى را از او نگرفته اما توانائى را از تنش باز ستانده و مرگ را هر لحظه پيش رويش مى آورد.
و در اين حال، گاه در خانه محمد گرسنگى چنان بيداد مى كرد كه خديجه سالخورده بيمار -كه زندگى را همه در ثروت و نعمت گذرانده بود و اكنون همه را در راه محمد داده است- پاره چرمى را در آب خيس مى كرد تا دندانگير شود. فاطمه خردسال حساس، نگران مادر بود، و مادر نگران فاطمه آخرين فرزندش، دختر خردسال ضعيفش كه عشق او به پدر و مادرش زبانزد همه بود.
روزى از روزهاى آخر سالهاى حصار، خديجه كه مرگ خويش را احساس كرده بود، در بستر افتاده بود و فاطمه وام كلثوم كنارش نشسته بودند و پدر، براى تقسيم جيره بيرون رفته بود. خديجه سالخوردگى و ضعف و اثر سختى ها را در تن بيمارش حس كرد و با آهنگى حسرت آلود گفت : كاش اجل لحظه اى مهلتم دهد تا اين روهاى تيره بگذرد و اميدوار و شاد بميرم. ام كلثوم گريان گفت: چيزى نيست مادر، نگران نباش.
-آرى بخدا،براى من چيزى نيست، و من برخود نگران نيستم. دخترم، هيچ زنى از قريش نعمتى را كه من در زندگى چشيدم نچشيده است، بلكه در همه دنيا هيچ زنى به كرامتى كه من رسيدم، نرسيده است. از سرگذشتم دنيا مرا همين بس كه همسر محبوب منتخب خدايم و از سرنوشتم در آخرت اين بس كه نخستين گرونده اويم و مادر گروندگان به او...
سپس در حالى كه با خود زمزمه مى كرد ادامه داد: - خدايا، نمى توانم نعمتها و الطاف ترا شماره كنم، خدايا من از اينكه به ديدار تو شتابم دلتنگ نيستم، اما بيش از اين چشم دارم تا به نعمتى كه بر من مى بخشى شايسته باشم. در خانه، سايه مرگ و سكوت و اندوهى سنگين بر سر خديجه و ام كلثوم و فاطمه خيمه زده بود كه ناگهان پيغمبر در آمد، با چهره اى تابان از اميد و ايمان و قدرت روحى و توفيق، گوئى سه سال تنهائى و گرسنگى و شكنجه هاى سنگين روحى جز شجاعت و اراده و ايمان بيشتر بر اين تن و روح اثرى نداشته است.
سالهاى تيره حصار پايان يافت و خديجه نجات مسلمانان و آزادى همسر محبوب و دختران بزرگوار و وفادارش را به چشم ديد. و پيغمبر نخستين توفيق بزرگش را بر قريش تجربه كرد. اما تقديرى كه مرد را براى تغيير تاريخ ماموريت داده است، آسودگى و لذت زندگى را نمى تواند در چهره او ببيند، بيدرنگ دو ضربه سخت بر او مى كوبد.
ابوطالب و خديجه هر دو به فاصله كمى از يكديگر و فاصله كمى از روز آزادى مى ميرند. ابوطالب، محمد يتيم را بزرگ كرده بود و كمبود محبت پدر و مادر و جد مهربانش عبدالمطلب را با نوازشها و مهربانيهاى فوق العاده اش جبران مى كرد، محمد جوان را پشتيبان و نگهدار بود و براى او در دستگاه خديجه كارى يافت و در آخر او بود كه در ازدواج محمد با خديجه برايش پدرى كرد و محمد پيغمبر را همچون سپرى بود و با نفوذ و شخصيت و تمام حيثيت و اعتبار اجتماعيش از او حمايت كرد و حتى سه سال حصار كو سختى و گرسنگى در حصار را كنار او تحمل نمود. بخاطر او بود كه محمد از قتل و شكنجه هاى هولناكى كه پيروان عادى اش بدان محكوم مى شدند مصون بود و اكنون ابوطالب، بزرگترين، چه مى گويم؟ تنها حامى نيرومند و مهربانش را در برابر خشونت و خطر و كينه شهر از دست داد.
و خديجه را، زنى كه تقدير بجاى همه محروميتهاى كه محمد در زندگى خصوصى داشت او را به وى بخشيده بود. محمد بيست و پنج ساله، پس از دوران يتيمى اش و چوپانى و سختى و فقر، در كنار خديجه ثروتمند و چهل يا چهل و پنج ساله، هم با عشق يك همسر آشنا مى شد و هم با ايمان يك همدرد و همفكر و هم در او از سختى فقر و زندگى پناه مى جست و هم در كنارش از محبت يك دوست برخوردار مى شد و هم كمبودش را از محبت مادر، در نوازشها و حمايت هاى بزرگوارانه او تشفى مى داد.
و بعد كه بعثت آغاز شد و طوفان سختى و هراس و خطر و تنهائى و سالهاى كينه و دشمنى و كشاكشها و خيانتها، خديجه بود كه از نخستين تماس وحى، تا لحظه مرگ، گام به گام در كنارش و در كنار دل و روحش با او آمد و در تمام لحظاتش با او همراه بود و تمام زندگى و عشق و ايمان و فداكارى و همه ثروتش را به او بخشيد، در ايامى كه به اين همه، بيش از هر وقت نيازمند بود.
و اكنون محمد حامى اش، همدم و همدردش، نخستين گرونده اش، بزرگترين تسليت بخشش و بالاخره مادر فاطمه اش را از دست داده است و فاطمه مادرش را.
سختى و شكنجه شديدتر، ابوطالب رفته بود و پيغمبر، بى دفاع در برابر كينه ها قرارگرفته بود و كينه ها و بغضها از مشاهده صبر و پايدارى و ايمان محمد و پيروانش ريشه دارتر و بى رحم تر شده بود. پيغمبر سخت تنها مانده است، در شهر ابوطالب نيست و در خانه خديجه.
فاطمه اكنون بيشتر معنى و سنگينى اين كنيه شگفتش را احساس مى كند كه :"ام ابيها" است. وى به هنگامى كه خواهرانش به خانه هاى شويشان رفته بودند به دامن مادرش آويخته بود كه:
- مادر، من هيچگاه دوست ندارم خانه ديگرى را بر اين خانه برگزينم، مادر، من هرگز از شما جدا نمى شوم، و خديجه با لبخندى سرشار از ستايش پاسخ داده بود:
- اين را همه مى گويند و ما نيز مى گفتيم، دخترم بگذار هنگامش برسد. و فاطمه با اصرار:
- نه، من هرگز پدرم را رها نخواهم كرد، هيچكس مرا از او جدا نخواهد كرد. مادر ساكت مانده بود. و اكنون فاطمه احساس مى كند كه چنين رسالتى دارد، پيمان او يك خواست كودكانه نبوده است. ايمان او به رسالتش هنگامى جدى تر شده بود كه شنيده بود پدرش، دعوت خويش را اين چنين آغاز كرده است:
اى گروه قريش، خودتان را بازخريد، من در برابر خدا شما را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد.
اى فرزندان عبد مناف، من در برابر خدا شما را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد.
اى عباس بن عبدالمطلب، من در برابر خدا تو را...
اى صفيه، دختر عبدالمطلب...
اى فاطمه، هرچه از ثروتم مى خواهى بخواه، اما در برابر خدا تو را از هيچ چيز بى نياز نمى توانم كرد. و فاطمه سرشار از شور و شوق و استوارى پاسخ گفته بود:
-آرى، آرى، اى عزيزترين پدر، اى گرامى ترين داعى.
شگفتا او را در برابر بزرگان قريش و شخصيت هاى بزرگ بنى هاشم و بنى عبد مناف به نام خطاب مى كند؟ او را؟ يك دختر خردسال؟ آنهم تناه و تنها او را از ميان خانواده خودش احساس كودكانه و محبت عاشقانه دخترك كه بارها تكرار كرده بود كه هرگز عروس نخواهد شد و پدر را رها نخواهد كرد. رفته رفته تبديل به يك پيمان آگاهانه جدى مى شود، رنگ يك مسئوليت و ماموريت مى گيرد.
نخستين سالهاى عمر او بانخستين سالهاى بعثت و سختى ها و شكنجه هاى رسالت توام است و فاطمه از همه فرزندان محمد از همه فرزندان براى تحمل سخت ترين مصيبت ها و كشيدن بار سختى هائى كه رسالت بردوش پدر نهاده است شايسته تر است و خود به اين سرنوشت آگاهى دارد و پدر و مادر نيز. روزى خديجه در آخرين روزهاى عمر با نگرانى از آينده به او رو مى كند كه:
- پس از من دختركم تو چه ها خواهى ديد. من امروز و فردا كارم در زندگى پايان مى يابد و دو خواهرت زينب و رقيه در كنار شوهران مهربانشان آسوده اند و ام كلثوم سن و تجربه اش خيالم را از او آسوده مى دارد، اما تو فاطمه، غرقه در سختى ها، آماج رنجها و دردهاى پياپى و روزافزون. و فاطمه كه گوئى خود در كشيدن بار سنگين رسالت پدرش سهمى بر دوش گرفته است پاسخ مى دهد:
- مطمئن باش، غم مرا مخور مادر. بت پرستى قريش، تا آنجا كه بخواهد، قريش را به طغيان مى كشد و در آزار و شكنجه مسلمانان تا آنجا كه بتواند به بى رحمى و فساوت پيش مى رود و جان و دل مسلمانان در پذيرفتن اين شكنجه جليل شاد باد و فاطمه سزاوارتر است كه اين شكنجه را بچشد، به آن اندازه كه نعمت "دختر پيغمبر بودن" به وى ارزانى شده است و براى برخوردارى از محبت و اعزاز وى اختصاص يافته است.
پس از مرگ ابوطالب دشمنى و كينه توزى به اوج رسيده است گروهى از ياران و خويشان نزديك پيغمبر به حبشه پناه برده اند، گروهى در زير شكنجه ها بسر مى برند، سختى و تنهائى و فقر و آزار قريش شدت يافته است، و اكنون محمد كه پنجاه سال از عمرش مى گذرد و حياتش سندان همه ضربه هاى بى امان شده است، با فاطمه، دخترك غمگينش، تنها زندگى مى كند.
اما... نه، دست تقدير، پسرى را نيز، با داشتن پدر، به اين خانه آورده است و كسى نمى داند كه در پس پرده چه نقشى مى بازد؟
على.
آرى على نبايد در خانه پدر ببالد و بپرورد اما بايد از كودكى در كار فاطمه باشد و در خانه پدر فاطمه ساخته شود. سرنوشت اين كودك، با سرنوشت اين پدر و اين دختر پيوندى شگفت دارد.
تاريخ دارد كار خودش را مى كند، در آرامشى اسرارآميز و پر از ابهام، طرح طوفانى در انديشه مى پرورد كه فردا برانگيزد و بت هاى سخت و سنگ، نگهبانان اشرافيت و قوميت و انحصار طلبى و تضاد و تبعيض، را فروشكند و آتش هاى فريب روحانيت دربارى را در آتشگاه پارس بميراند و كنگره عظيم كاخ هول را در مدائن فرو ريزد و امپراطورى شهوت و خون و اسارت را در رم، به دريا ريزد و بزرگتر از اين همه، در انديشه و دلها، زنگار سنت ها و بند عادت ها و چرك خرافه ها واساطير پوسيده و تعصب ها و عاطفه ها و عقيده هاى متعفن ضد انسانى را، همه، بتراشد و بگسلد و بشويد و "ارزش ها" و "افتخارها" را واژگون سازد، عوض كند و در فضاى آلوده به افسانه هاى تبار و نژاد و مفاخر اشرافيت و قدرت و حماسه هاى قساوت و غارت و پرستش خاك و خون و خان وبت و همه چيز و چيزك ها، موجى از آزادى و برابرى و عدالت و جهاد و خود آگاهى برانگيزد و توده گمنام و بى فخر و تبار را بر خداوندان هميشه زمين برشوراند و بجاى تاريخ استخوان هاى پوسيده وسنگ قبرهاى ريخته وسلسله هاى تيغ و طلا، تاريخى از خون و حيات و حركت مردم بنگارد و سلسله اى آغاز كند از وارثان اين آخرين "چوپان مبعوث" كه هريك جبه اى از "شهادت " بر تن دارند و تاجى از "فقر" و عمر را همه يا در ميدان نبرد بسر آورده اند و يا در تعليم خلق و يا در زندان ستم و در اين رسالت خطير تاريخ، فاطمه نخستين آغاز است و در اين كار، تاريخ به يك "على" نيازمند است.
اين است كه دست مهربان فقر، كودك ابوطالب را داشتن پدر، به خانه عموزاده مى آورد تا روان او با جاهليت آلوده نگردد تا هنگامى كه وحى مى رسد وى از نخستين پيام حضور داشته باشد، تا از لحظه اى كه بعثت آغاز مى شود، وى در متن حوادث بيفتد و در كوره رنجها و كشاكشها و انديشه ها آبديده شود، تا در هجرت مسئوليت خطيرش را ايفا كند، تا در صحنه هاى بدر و احد و خيبر و فتح و حنين... تضمين كننده پيروزى انقلاب اسلام باشد و... تا در كنار فاطمه، بزرگ شود و بالاخره تا با فاطمه "خاندان مثالى" انسانيت را پديد آرد و تاريخى نو را، در ادامه كار ابراهيم، آغاز كند.
روزها و شب ها اين چنين مى گذشت و اصحاب، گرم قدرت و غنيمت و فتح، و على، در عزلت سردش ساكت، و فاطمه، در انديشه مرگ، انتظار بيتاب رسيدن مژده نجاتى كه پدر داده بود.
هر روز كه مى گذشت براى مرگ بى قرارتر مى شد، تنها روزنه اى كه مى تواند از زندگى بگريزد. اميدوار است كه با جانى لبريز از شكايت و درد، به پدر پناه برد و در كنار او بياسايد.
چه نيازى داشت به چنين پناهى، چنين آرامشى. اما زمان دير مى گذرد. اكنون، نود و پنج روز است كه پدر مژده مرگ داد و مرگ نمى رسد.
چرا، امروز دوشنبه سوم جمادى الثانى است، سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر.
كودكانش را يكايك بوسيد: حسن هفت ساله، حسين شش ساله، زينب پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. و اينك لحظه وداع با على چه دشوار است.
اكنون على بايد در دنيا بماند.
سى سال ديگر!
فرستاد "ام رافع" بيايد، وى خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
- اى كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستشو دهم، با دقت و آرامش شگفتى غسل كرد و سپس جامه هاى نوى را كه پس ازمرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود پوشيد، گويى از عزاى پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مى رود.
به امر رافع گفت:
- بستر مرا در وسط اطاق بگستران.
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.
لحظه اى گذشت و لحظاتى...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روى محبوبش كه در انتظار او بود گشود.
شمعى از آتش و رنج، در خانه على خاموش شد.
و على تنها ماند.
با كودكانش.
از على خواسته بود تا او راشب دفن كنند، گورش را كسى نشناسد، آن دو شيخ از جنازه اش تشييع نكنند.
و على چنين كرد.
اما كسى نمى داند كه چگونه؟ و هنوز نمى داند كجا؟ در خانه اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج على است، امشب بر گور فاطمه. مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سكوت مرموز شب گوش به گفتگوى آرام على دارد. و على كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بى پيغمبر، بى فاطمه، همچون كوهى از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.
ساعتها است.
شب -خاموش و غمگين- زمزمه درد او را گوش مى دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بى وفا و بدبخت، سكوت كرده اند، قبرهاى بيدار و خانه هاى خفته مى شنوند.
نسيم نيمه شب كلماتى را كه به سختى از جان على بر مى آيد از سرگور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر مى برد: - "بر تو، از من و از دخترت، كه در جوارت فرود آمد و بشتاب به تو پيوست، سلام اى رسول خدا".
- "از سرگذشت عزيز تو -اى رسول خدا- شكيبائى من كاست و چالاكى من به ضعف گرائيد. اما، در پى سهمگينى فراق تو و سختى مصيبت تو، مرا اكنون جاى شكيب هست".
"من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جاى دادى".
"انالله و انااليه راجعون".
وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدى است و اما شبم بى خواب، تا آنگاه كه خدا خانه اى را كه تو در آن نشيمن دارى برايم برگزيند.
هم اكنون دخترت ترا خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكارى در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اينكه از عهد تو ديرى نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوى شما سلام، سلام وداع كننده اى كه نه خشمگين است نه ملول.
لحظه اى سكوت نمود، خستگى يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد، گوئى با هريك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده مى شد قطعه اى از هستى اش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره بر جا ماند، نمى دانست چه كند، بماند؟ باز گردد؟ چگونه فاطمه را اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گوئى ديوى است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است، با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمى انتظار او را مى كشد.
و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسئوليت هائى كه تنها چشم براه اويند و رسالت سنگينى كه بر آن پيمان بسته است؟
درد چندان سهمگين است كه روح تواناى او را بيچاره كرده است. نمى تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مى دهد، برود؟ بماند؟
احساس مى كند كه از هر دو كار عاجز است، نمى داند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح مى دهد:
"اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشته ام، و اگر همينجا ماندم، نه از آنروست كه به وعده اى كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده ام ".
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو كرد، با حالتى كه در احساس نمى گنجيد، گوئى مى خواست به او مى گويد كه اين "وديعه عزيز" را كه به من سپردى، اكنون به سوى تو باز مى گردانم. سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد.
فاطمه اين چنين زيست و اين چنين مرد و پس از مرگش زندگى ديگرى را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه ستمديدگان كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند هاله اى از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق ها آزادى و عدالت مى جنگيدند، در توالى قرون، پرورش مى يافت و در زير تازيانه هاى بيرحم و خونين خلافت هاى جور و حكومت هاى بيداد وغصب، رشد مى يافت و همه دلهاى مجروح را لبريز مى ساخت.
اين است كه همه جا در تاريخ ملت هاى مسلمان و توده هاى محروم در امت اسلامى، فاطمه منبع الهام آزادى و حق خواهى و عدالت طلبى و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است، فاطمه يك "زن" بود، آنچنان كه اسلام مى خواهد كه زن باشد. تصوير سيماى اورا پيامبر، خود رسم كرده بود و او را در كوره هاى سختى و فقر و مبارزه و آموزش هاى عميق و شگفت انسانى خويش پرورده و ناب ساخته بود.
وى در همه ابعاد گوناگون "زن بودن " نمونه شده بود.
مظهر يك "دختر"، در برابر پدرش.
مظهر يك "همسر"، در برابر شويش.
مظهر يك "مادر"، در برابر فرزندانش.
مظهر يك "زن مبارز و مسئول"، در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش.
وى خود يك "امام" است. يعنى يك نمونه مثالى، يك تيپ ايده آل براى، يك "اسوه" يك "شاهد" براى هر زنى كه مى خواهد "شدن خويش" را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، با مبارزه مدامش در دو جبهه خارجى و داخلى در خانه پدرش، خانه همسرش، در جامعه اش،در انديشه و رفتار و زندگيش، "چگونه بودن" را به زن پاسخ مى داد.
نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
"مريم مادر عيسى است".
و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
خواستم بگويم:
فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 18:6 توسط ::رهام::