اندر معجزات شیخ ما
گزیده ای تلخیص شده از کتاب اسرار الناف اثر شیخ پشمک البها کریم بادی
که این کتاب تذکره ای است از جد بزرگ وار خیش شیخ پشم البها کریم بادی به رشته تحریر در آورده از تاریخ ولادت او روایت های زیادی نقل شده که احتمال میرود تاریخ ورود او به دنیای فانی بین سنه 1237تا 1337 تخمین زده میشود ولی از تاریخ فوت این عارف گران سنگ اطلاع دقیقی نیست ولی آنچه واضح و مرهن است این است که وی در اثر تمبیدن دیوار بر رویش به سوی معبود خوش شتافت
من در خور آتشم
روزی شیخ بزرگ شیخ پشم البها " ایو لا العند " در ایالات و تربت کریم باد با یاران موافق و مریدان از گذری تنگ گذشتن مینمودنند و مریدان از او سوالات پرسش میکردند و بر علم کاه خود میانباشتند در این میان شیخ ما که سوار بر حماری بلند نظر نشسته بود به زیر طاقچه ای رسد که ناگهان مردی ناآگاه خاکستر منقل خیش از دریچه بیرون ریخت و شیخ ما را از در خاکستری عظیم حمام کردندی
چنان نعره زد شیخ ز دیر کریمباد
که ترسید زن قالی باف عباسباد
تو گوئی که افراسیاب است و جنگ
نه بوا این کاکا همش حرف است و باد
لیک پشم البها از آنجایش شانس بیاورده بود که خاکستر، زغال داغ و روشن سرخ فام به بر نداشتی که تاول بر بدن لطیف و بلورین او بنشاند پس مریدان شیخ بخروشیدند و نعرها زدنند که این چه زپرتی مردکی بوده که این گونه بر عالم جلیل القدر کریم باد جسارت روا داشته است و حکم کردنند که باید آنرا از مدخل خیش مخروج کنیم و بر مخرجش چوبی مدخل. ،شیخ پشم البها"ایو لا العند" جهدی عظیم در سیر معنا کرد و آب بر آتش مریدان ریختن کردی و همی یاران را گفت ای عزیزان نباید بیهوده کاری در انجامید که بیفکر کار به مقصد نمیدهند
بی گناه به سیخ مجازات نرود و بی علت حادثه چانه پایین نیاوردی شاید او را هم دلیل باشد پس به داخل خانه اش عزیمت میکنیم تا تا علت معلول در یابیم که اگر گناه کار باشد عزم کار کنید و آنچه گفتید برش برانید
دوستان اطراف او چنان از این تدبیر به حیرت اوفتادند که او حتم از عالم دگر آمده را به یقین آمد
دیگر مرید از دریافت شدت رقت قلب اوستاد خود چنان نعره بر آسمان زد که طبقه هشتم آسمان بلرزید
در همین هان سیر و سلوک مقامات معنوی از آن خانه مردک معٌصیت کار این ندا به ما رسید که "کوفت ،چه مرگیته اول صبحی نمیبینی ملت خوابن ، وجره میزنی"
عالم بزرگ تاسی از دستار خود به در برد و گفت اگر از یک تا شش آمد میرویم و عدل جاری میکنیم که خداوند عادلان را دوست دارد و اگر غیر از این آمد از گناه خلق در گذریم که جز این در دنیا نماند
تاس در آسمان معلق گشت تا تدبیر آن معصیت کار چاره کناد
تاسک به زمین فرو همی آمد و حکم بر اجرای قصاص همی داد
پس همگنان آرام و بی صدا قفل در لهیدند و زایل کردند و به داخل روان شدند
چنان مستانه کوفت مشت بر قفل و بر در
که زایل گشته هم قفل و هم مشت و هم در
به زیر خرقه برد دست خونین و همی گفت
لقد کش و خونین آوریدش خواه با سر خواه بی سر
از پله ها بالا رفتند و به اطاق آن مردک داخل شدند
دیدند که آن مرد کت بزرگی به روی خود درکشیده و در کنار منقل بزرگی سکنی گزیده بود و بر منقل زغال های درشتی نهاده بود و بر آنان فوت روا میداشت تا آنان را برفروزد
مرد هیکلی استخوانی و نحیف داشت که در جنگ با کودکان هم سپر می انداخت و مغلوب می شد
لیک چشمانی درشت و قرمز داشت که پلکها یش نیمه پایین بود و جلوه ای معشوق گونه و داریوشی بر او بخشیده بود
او که شیخ ما را دیده بود بی اعتنا به او سخن همی گفت که
"شیطوری رفیق قوربون مرامت !!!؟؟ او درو ببند ---(یه چرت کوتاه)___- نوکرتم !!! میپره !!!"
در همین اوضاع سیخی از درز دیوار بیرون آوردندی و پاک و صیقل داده و بر آتش نهاد
یاران شیخ ما بر آشفتند که یا شیخ او حکمن جادوگر است و در این سیاهی دخمه جن در شیشه فرو میبرد و مردی دهشتناک است
یاران به خیال که آن مفنگی جن گیرد به دنگ و فنگی
آن بیخبران ز این زمانه نادیده به عمر تریاک و بنگی
شیخ پشم البها"ایو لا العند"ترسید و نزدیک بود جان ول بدهد دمی اندیشید و گفت
عقل حکم میکند که این را با جنها تنها گذاریم تا جنهای قصی القلب را به شیشه اندرون کناد و ما نباید مزاحم او شویم
پس پای به فرار گماشتند و دیگر از آنکوچه دیده نشدند و خر گرانبها را نیز جای گذاشتند
این قصه درس تعلیم نداشت ترا چه مربوط
در شعر قشنگ من دگر چه کم بود
ناف آباده پسر داد ترا پند و نصیحت
حال تو رو آتش منقل بکن فوت؟؟!!
گزیده ای تلخیص شده از منظومه اسرارالناف آباده جلد سی و دو