انسان و آزادي
عزيز نوري
انسان موجودي است كه روي دو پا راه مي رود، مانند حيوانات غريزه دارد و چون بعضي از انواع آنان زندگي گروهي دارد اما تفاوتهايي هم دارد، مثلا شعر مي سرايد، عاشق مي شود، فلسفه مي بافد، دولت تشكيل ميدهد و سياست بازي مي كند،انقلاب مي كند، زمين خود را به وسيله مرز از زمين ديگران جدا ميكند، به فضا مي رود، سلاح هسته اي مي سازد و.........
درك ماهيت و سرشت انسان بحث چندين هزار ساله ميان انديشمندان و فيلسوفان بوده است كه البته هنوز هم ادامه دارد و به دليل ذات بحث هيچ گاه به نتيجه هم نخواهد رسيد و ما را هدف نه طرح آن است و نه مجال آن. از همين روي اگر ملزومات انسان را دسته بندي كنيم و انسان را موجودي بدانيم كه توسط ملزومات خود شناخته مي شود شايد در فهم انسان بيشتر ما را ياري كند.
در درك شناخت ملزومات انساني آزادي جايگاهي برجسته دارد تا آن حد كه دو قرن اخير را صحنه ستيز مناديان تفكر آزادي و عدالت دانسته اند. آزادي آنگونه كه ادعا مي شود به عنوان كانون تفكر ليبراليسم و عدالت به عنوان مركز مكتب ماركسيسم.
ما را قصد اين نيست كه در دفاع يكي از اين دو نحله فكري در پي رد ديگري باشيم ولي اعتقاد بر اين است كه آزادي يكي از ملزومات و مشخصه هاي اساسي انسان است. كه در دو بعد آزادي فكري و معنوي و آزادي سياسي خلاصه مي شود. به همين دليل دراين مجال اندك در پي آن هستيم كه به درك آزادي و رابطه آن با انسان بپردازيم.
شايد ناب ترين نوع فلسفه و تلاش براي شناخت ماهيت و سرشت انساني در يونان باستان صورت گرفته باشد، به اين دليل كه نخستين و خالص ترين تلاشهاي فكري بشر براي شناخت بوده است. اين از آن جهت مفيد بوده كه اولا به دليل رهايي فكر از پيش فرضها شناخت بهتر صورت مي گرفته است، ثانيا باعث تاثير گذاري بسيار عميق و ماندگار بر آيندگان شده است و ثالثا نخستين مكاتب فكري بشر در اين دوران شكل بگيرند. هنوز آراء و نظريات بزرگان فلسفه اين دوران مانند ارسطو و افلاطون و يا مكاتبي مانند اپيكوريان تاثير بسزايي در شناخت ما دارد.
از اين دوران، به بعد است كه نظامهاي فكري بوجود مي آيند. اين نظامها از يك سو باعث اجتماعي تر شدن انسان مي شوند و موجب مي شود كه شناخت انسان در داخل پارادايم ايجاد شده توسط اين نظام فكري و فلسفي شكل بگيرد. شايد به اين دليل است كه مثلا انساني كه در دو هزار سال پيش مي زيست به جهان از دريچه اي خاص نگاه مي كرد، مسائل مهم براي او چيزهاي مشخصي بودند و در كل به نوع خاصي مي انديشيدند و انساني كه امروزه زندگي زيست ميكند به شيوه اي ديگر. بعدتر هراز چند گاهي شخص يا نظام فكري و فلسفي خاصي بوجود مي آمد كه نظام گذشته رابه چالش مي كشيد، در اين صورت نظام قبلي درصورت عدم تحرك و سكون نابود مي شد و از بين مي رفت مانند نظام فيثاغورثي و يا با بازبيني اصول خود موجب تحول درآن مي شد و عناصري از نظام جديد يا كل آن را مي پذيرفت. و كاروان فكري بشر به اين ترتيب به جلو به پيش مي رفت تا كه امروز به آنجا رسيده است كه مي بينيم.
يك اثر و نتيجه اين حركت ممتد تاريخ تفكر بشر را شايد بتوان اين ديد كه موجب شده است هر كسي كه در هر دوراني بدنيا مي آيد نتواند به معناي واقعي آزادي فكر را تجربه كند و شناخت او از پديده ها در داخل فضاي ايجاد شده توسط مكتب فكري غالب شكل بگيرد. البته بايد بر اين فضاي فكري شناخت شناسانه، بحث فرهنگ پذيري را هم اضافه كرد. كه البته فرهنگ خود زير مجموعه و از نتايج مكتب فكري است كه در رابطه اي دو سويه بر يكديگر تاثير مي گذارند و از هم تاثير مي پذيرند. به همين دليل شايد بتوان دو انساني كه در دو فضاي فكري و فرهنگي متفاوت به سر مي برند را دو انسان مجزا دانست كه هر يك به نوع خاصي جهان را مي نگرند. يعني دو انسان ديگر!
در اين بين اگر ما آزادي را به عنوان يكي از حياتي ترين و اصلي ترين كوششهاي نوع بشر بدانيم كه به دو شاخه آزادي فكري و آزدي سياسي طبقه بندي مي شوند، پس در اين ميان آزادي فكري و معنوي به معناي واقعي ممكن نيست.
اما اگر ما آزادي فكري را در اين تعريف كنيم كه آنچه از مقدمات فكري و فلسفي براي انديشيدن در اختيار ما قرار داده مي شود خود تنها مقدمه باشند و نه نتيجه، و آزادي يعني آنكه به ما اجازه داده شود كه طبق فكر خود نتيجه را از مقدمه استخراج كنيم در اين صورت است كه مي توانيم بگوييم در دنياي امروز هم آزادي ممكن است. دراين ميان است كه بحث آزادي سياسي مطرح مي شود كه به چه ميزان قدرت و نظام سياسي اجازه مي دهد كه افراد خود به استخراج نتيجه بپردازند.
در اين صورت رابطه نظام فكري و نظام سياسي با آزادي فردي رابطه خوف و رجاء مي شود. بدين صورت كه اگر هدف و كاركرد مكتب فكري و فلسفي آن بوده باشد كه انسانها را دسته بندي كرده و با قالب بندي اذهان آنان، خود نظام به استخراج نتيجه بپردازد نه افراد و تنها داشته هاي خود را به افراد ارائه نمايند، با گسترش آزادي فردي و توانايي افراد در استخراج نتيجه، اين نظامها كم كم رو به زوال مي نهند. نظام سياسي هم اگر بر اين مبنا تشكيل شده باشد كه به افراد اين اجازه را بدهد كه خود به استخراج نتيجه بپردازند، آزادي افراد نمي تواند دوام آنان را به چالش بكشد ولي اگر آنها با وسايل گوناگون به افراد مقدمه و نتيجه تفكر را خود به آنان بدهند و از آنان بخواهند كه آنچه آنان مي خواهند را نتيجه بگيرند، در اين صورت آزادي فردي مي تواند براي آنان بسيار خطرناك تفسير شود. از همين رو نظامهاي توتاليتر در تاريخ بزرگترين دشمنان آزادي بوده اند.
k-resalat.blogfa.com